|
|
|
|
این کتاب مجموعه ای از مقالات است که توسط علی جانزاده جمع آوری شده و انتشارات جانزاده آن را چاپ کرده است. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت 9:9 توسط علی اکبر فلاحی
|
|
||
|
|
|
|
|
دوستان علاقه مند به یادگیری زبان اسپانیایی، مي توانند برای اطلاعات بيشتر به لينك زير مراجعه كنند.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 12 مهر1388ساعت 23:42 توسط علی اکبر فلاحی
|
|
||
|
|
|
|
|
خوسه کاسترو از همان اولین لحظه ای که تصمیم می گیریم به پیشه مترجمی، روزنامه نگاری و یا زبانشناسی بپردازیم، محکومیم تا روندِ خودآموزی و تربیت خویش را، بویژه از طریق مطالعه، آغاز کنیم. در این مسیر نه استادی وجود دارد که ما را به مطالعه سلستینا[1] وا دارد و نه صحبت از دانشگاه و دروس اجباری و اختیاری است، بلکه این خود ما هستیم که می بایست این روند خودآموزی و یا به گفته بهتر خودسازی را بر خویش تکلیف کنیم. نکته متناقض این است که پس از فارغ التحصیلی و هنگام ورود به بازار کار تاره می فهمیم که چرا اساتید و معلمان همواره بر اهمیت زبان و ادبیات تاکید می کردند. برای مهارت آموزی در زمینه ترجمه، مطالعه ی برخی آثار نه تنها پیشنهاد می شود بلکه اجباری است و هیچ ربطی با سلیقه ادبی هم ندارد؛ اهمیتی ندارد که فلان نویسنده را می پسندم یا نه، یا فلان سبک به مذاقم خوش می آید یا نه، یا اینکه فلان کتاب حوصله ام را سر می برد یا نه؛ زیرا مکتب ها، سبک ها و نویسندگانی وجود دارند که برای مترجم شدن نمی توان آنها را نادیده گرفت. فراموش نکنیم که ما مترجم ها به نوعی نویسنده ایم و متناسب با نوع مطالعاتمان می نویسیم. ما آنچه را می خوانیم می نویسیم. در عصر غذاهای حاضری و لذت های آنی و زودگذر، خوانش آثار جدی، رقبای قدرتمندی پیدا کرده است که لذت ها و لحظه های خوش اما سهل الوصولی را ارایه می کنند مانند: تلویزیون، اینترنت، سینما، بازی های رایانه ای و دیگر سرگرمی های دیداری-شنیداری. هرچند مطالعه نیز لذت بخش است، اما بدیهی است که با کتاب نمی توان، به راحتی کنترل از راه دور، کانال ها را مدام عوض کرد. هنگام جستجو در اینترنت، صفحات متعددی را هم زمان باز و بسته می کنیم و با چنان سرعتی این کار را انجام می دهیم که گویی یک هشت پا، با استفاده از تمام پاهایش، کتاب های مختلفی را ورق می زند؛ و به محض احساس کمترین نشانه بی حوصلگی به موضوع دیگری می پردازیم. در صورتی که مطالعه ممارستی است با آهنگی آهسته و روندی با طمانینه و می بایست اینگونه باشد. در این ممارست سازنده می بایست مانند یک نوآموز به شیوه ای کاونده و کنجکاوانه مطالعه کرد. به غیر از مطالعه آثاری برای سرگرمی و گذران وقت، می بایست سراغ آثاری رفت که همراهی فرهنگ لغت و دفترچه یادداشت را می طلبد. بیشترین لذت مطالعه این است که هنگامی که گمان می کنیم متن یک رمان را فراموش کرده ایم، متوجه می شویم که شناخت و آگاهی حاصل از آن ممارست، به صورت عبارات و کلمات به جا و هماهنگ، در روند نویسندگی و یا ترجمه به یاری ما می آیند. شناخت حاصل از مطالعه ی سازنده ی یک اثر، برای همیشه در گره های عصبی مغز ثبت می شود و با محرک های مناسب خارجی از قبیل: تمرین توانایی های شفاهی، نگارش متن، ترجمه و غیره می توان این مهارت های ذهنی را تقویت، و حضور ذهن لازم را کسب کرد. "من این کتاب را دو سال پیش خواندم و هرچند از داستانش خوشم آمد، اما چیزی از آن به یاد نمی آورم." شاید این جمله را بارها به خود گفته یا از دوستان و آشنایان شنیده باشیم. اما این باور، چندان صحیح نیست. این واقعیت که همه ی ما به عنوان گویشوران زبان های مختلف، هزاران کلمه می دانیم، گواه این مدعا است، اما ... آیا به خاطر می آوریم که چه روزی و چه لحظه ای آنها را آموخته ایم؟ همین حالا می توانیم آزمایشی بکنیم. آیا به خاطر می آورید که کلمات میز، حشره شناس، گرم، ریشه کن کردن را کی و کجا آموخته اید؟ یا حتی به خاطر می آورید که آخرین باری که آنها را شنیدید یا خواندید کی بوده است؟ شاید بگویید همین حالا در همین نوشته، اما حالا که دوباره این کلمات را مرور کردید، ذهن شما محرکی خارجی دریافت کرده است که استخراج معنی آنها را برای شما ممکن می سازد، ولی با این حال نمی توانیم به خاطر آوریم که کجا و یا چه زمانی برای اولین بار این کلمات را شنیده و با مفهومشان آشنا شده ایم. این حقیقت، همان جنبه جادویی فرهنگ شفاهی، بصری یا نوشتاری است که ناخودآگاه در ذهن، جذب و سپس ثبت می شود. بین برخی از گویشوران یک زبان این باور وجود دارد که تغییراتی که در یک زبان ایجاد می شود_ از دست رفتن برخی کلمات، ساده سازی ساختار جمله، ورود کلمات خارجی غیر ضروری و غیره_ نشانه ی تحول زبان و امری مثبت است، اما اظهار چنین عقیده ای از سوی زبان شناسان و مترجمان می تواند به راستی نگران کننده باشد. زیرا اشتباه گرفتن آنچه طبیعی است، با آنچه آرمانی است، بسیار زیان آور است. این موضوع برایم یادآور غفلت خودم در سن نوزده سالگی است، زیرا گمان می کردم که زبان های رمانس بهتر از لاتین هستند، فقط به این دلیل که تحول یافته ترند. یا اینکه اعتقاد داشتم که اسپانیایی قرن بیستم، بهتر از اسپانیایی قرن هفده است. فکر می کنم چنین عقایدی فقط می تواند ناشی از جستجویی در سنین نوجوانی باشد که سعی می کند دنیا را از طریق ارزش هایی مطلق، مرزهایی مشخص و تعاریفی خلل ناپذیر، در قالب دو بخش سیاه و سفید؛ دوست و دشمن بگنجاند. به دلیل همین باورهای غلط، هنگامی که گوسمن د آلفاراچه [2]، رمانی از ادبیاتی لاتی نوشته ماتئو آلمان را مطالعه کردم، خیلی شگفت زده شدم. این اثر پیش از دون کیشوت نگاشته شده و کاملا تحت شعاع موفقیت شاهکار سروانتس قرار گرفته است. مطالعه این کتاب برای من مانند کلاس درس نگارش، ترکیب جمله، کاربرد واژگان و ساختار داستان بود و اینگونه روشنگر ذهن تاریک من شد. با خواندن این اثر به نقایص خود در شناخت واژه ها، ساختار جمله و اصطلاحات پی بردم. برای درک کامل مفهوم برخی عبارات و جملات مجبور بودم آنها را چند بار با دقت بخوانم، چون با تکیه بر شناختی که آن روزها از زبان اسپانیایی داشتم؛ نمی توانستم با یک نگاه به مفهوم برخی جملات پی ببرم، نه اینکه معنی لغات را ندانم بلکه به دلیل پیچیدگی های خاص نگارشی بود ... اگر زبان من تحول یافته تر از زبان قرن هفدهم بود، پس چرا آن متن را به سادگی نمی فهمیدم؟ نتیجه اینکه در گذر زمان، زبان ساده تر می شود، که می تواند نتیجه نفوذ کلمات و اصطلاحات خارجی بایسته و نابایسته؛ از دست رفتن واژه هایی با معانی دقیق و جایگزینی آنها با تکیه کلام های گنگ و نارسا باشد؛ اما پرسش این است: آیا این روند همواره به سوی تحولی آرمانی است؟ وظیفه مترجم است که بکوشد تا این روند طبیعی به عنوان آرمانی ترین ساختار ممکن، نمود یابد.
[1] Celestina یکی از آثار پایه ادبیات اسپانیا نوشته فرناندو روخاس. این اثر به نوعی بیانگر مرحله گذار میان قرون وسطی و رنسانس اسپانیا است. [2] Guzmán de Alfarache |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 12 مهر1388ساعت 23:37 توسط علی اکبر فلاحی
|
|
||
|
|
|
|
|
به زودی متن و ترجمه ترانه های زير را نيز ارسال خواهم كرد.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 10:7 توسط علی اکبر فلاحی
|
|
||
|
|
|
|
|
آرژانتین كشوری است در آمریكای جنوبی با وسعتی بالغ بر3.8 میلیون كیلومتر مربع كه 2.8 میلیون كیلومتر آن در قاره ی آمریكا واقع است. از این وسعت 54% آن را جلگه ها و چمنزارها تشكلیل می دهند، 23% فلات و 23% نیز در برگیرنده مناطق كوهستانی است و بخش دیگر سرزمین آرژانتین در قاره جنوبگان واقع است. كشور به 23 استان و يك ناحیه ی خودگردان فدرال يعني بوئنوس آیرس به عنوان پايتخت، تقسیم می شود. آرژانتین طبق قانون اساسی اش دارای نظام جمهوری فدرال است و قدرت به سه قوه ی مجریه، مقننه و قضاییه تقسیم می شود. پرچم آرژانتین دارای سه نوار افقی است: دو نوار خارجی به رنگ آبی آسمانی و نوار داخلی به رنگ سفید است و در مركز پرچم بر زمینه ی سفید خورشید در حال طلوع دیده می شود. گل ملی آرژانتین سیبو Ceibo است و سنگ ملی رُدوكروسیت یا "رز اینكا" است.
آرژانتین با كشورهای اروگوئه، برزیل، پاراگوئه، بولیوی و شیلی هم مرز است و طول نوار ساحلی اش به 4989 كیلومتر می رسد. جمعیت آرژانتین در حدود 41 میلیون نفر است، تقریبا نیمی از این جمعیت در بوئنوس آیرس ساكن است. 85% آرژانتینی ها از نژاد سفید اند كه عموما از نسل اسپانیایی ها و ایتالیایی های مهاجر هستند. این كشور در میان كشورهای آمریكای لاتین كمترین دو رگه را دارد. وجه تسمیه ی آرژانتین نام آرژانتین از كلمه لاتین "Argentum" به معنی "نقره" گرفته شده است. این نامگذاری به دوران اولین فاتحان اسپانیایی بازمی گردد كه به "ریو د لا پلاتا" یا به تلفظ انگلیسی آن به "ریور پلات" رسیدند. آنجا به بومی هايي برخوردند كه اشیایی نقره ای را به آنها هدیه كردند. در حدود سال 1524 خبر وجود كوهی با معادن غنی نقره به اسپانیا رسيد و اينگونه شد كه این كشور، سرزمین نقره نام گرفت. خولیو كورتاسار
وی در 1917 در شهر بروكسل دیده به جهان گشود، اما والدینش به بوئنوس آیرس مهاجرت كردند. او به عنوان استاد زبان و ادبیات فرانسه در موسسات مختلف شهر بوئنوس آیرس مشغول به كار شد و سپس در دانشگاه Cuyo به تدریس پرداخت. به دعوت فیدل كاسترو از كوبا دیدن كرد و به یكی از مدافعان انقلاب كوبا تبدیل شد. او با چگونگی طرح و بیان بزرگترین پرسش های فلاسفه از دیدگاه ماورالطبیعه در چارچوب رمان دست و پنجه نرم كرد و آثار بی نظیری را در ادبیات زبان اسپانیایی از خود به یادگار گذاشت، برخی از آثار وی عبارتند از: لی لی، سلاح های مخفی، همه ی آتش ها آتش، دور روز در هشتاد دنیا، خداحافظ رابینسون، وی به سال 1984 در پاریس چشم از جهان فرو بست. خورخه لوییس بورخس
وی در سال 1899 در بوئنوس آیرس دیده به جهان گشود. وی از كودكی دوزبانه بود، زیرا تحت تعلیم معلمی انگلیسی زبان به فراگیری دروس پرداخت. شش ساله بود كه به پدرش گفت كه می خواهد نویسنده شود. هفت ساله بود كه خلاصه ای از اساطیر یونان را به زبان انگلیسی نوشت. پدر خورخه دچار نوعی نقص بینایی شد كه در خانواده اشان موروثی بود، همین بیماری بعدها گریبانگیر خورخه لوییس بورخس نیز شد. وی برای درمان راهی ژنو شد. اما در این بین جنگ جهانی اول در گرفت و خانواده ی بورخس به ناچار در آن شهر باقی ماندند. خورخه لوییس بورخس در ژنو به دبیرستان رفت و اینگونه بود كه زبان فرانسه را نیز به خوبی آموخت. اولین اثر منتشر شده از خورخه لوییس بورخس خلاصه ای از سه كتاب اسپانیایی بود كه به زبان فرانسه نوشت و در نشریه ای در همان شهر به چاپ رسید. او سه سا ل نیز ساكن اسپانیا بود و در اين مدت برخي از آثارش منتشر شدند. در سال 1921 خانواده ی بورخس به بوئنوس آیرس بازگشت. وی در 1981 دیده از جهان فرو بست. برخی از آثار او عبارتند از: الف، مرد كنج صورتی، دشنه، كتاب شن و جنوب است. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت 21:24 توسط علی اکبر فلاحی
|
|
||
|
|
|
|
|
پابلو نرودا _ ادبیات شیلی (1973_1904)
صد غزل عاشقانه_ سونتوی شماره 1
سونتو شماره[1]1 ماتیلده، نام گیاه، سنگ یا شراب، یا نام آنچه از زمین رسته و مانا می شود، کلامی که در رویشش، سپیده می دمد، در تابستانش نور لیمو ها پراکنده می شود. کشتی های چوبی، گرفتار ازدحام آتش لاجوردی بر پهنه این نام، شناور می شوند، و این حروف، آب رودخانه ای است که بر قلب سوخته من جاری می شود. آه نام آشکار در پس پیچک ها همچون درگاه نقبی ناشناخته که به شمیم تمامی عالم می رسد! آه با دهان سوزانت بر من بتاز، با چشمان شبانگاهیت، اگر می خواهی مرا بکاو اما مجالم ده تا در نام تو ساری شده و بیاسایم. Soneto I
[1] قطعه شعر متشکل از 14 بیت یازده هجایی که به دو گروه چهار بیتی و دو گروه سه بیتی تقسیم می شود. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 20:40 توسط علی اکبر فلاحی
|
|
||
|
|
|
|
|
سنفرمينس[1]
هر ساله از 6 تا 14 جولاي در پامپلونا[2] (ايالت نابارّا[3]) به افتخار سان فرمين، قديس محافظ شهر، جشن گاوبازي ويژه اي برگزار مي شود. جشن كمي پيش از ظهر روز ششم جولاي آغاز مي شود، در اين هنگام اهالي شهر در مقابل ساختمان شهرداري جمع مي شوند و همگي منتظر شليك راكتي هستند كه نشانه ي آغاز جشن و شادي است. اين راكت را "چوپيناسو"[4] مي نامند. بعد از ظهر همين روز مقامات شهر به كليسا مي روند و به پيشگاه سان فرمين دعا مي كنند. از آغاز جشن تا برگزاري اولين مراسم گاوبازي شهر غرق در موسيقي و نمايش هاي بومي و محلي است. ساعت هشت صبح روز هفتم جولاي با شنيده شدن صداي اولين راكت، گاوهاي نر آزاد مي شوند و در خيابان هاي شهر رم كرده و مي دوند در اين حال صدها نفر از اهالي نيز در مسير خيابان هاي محصور شهر پامپلونا همراه گاوها شروع به دويدن مي كنند. مسير جشن تقريبا 3 كيلومتر است و سرانجام به ميدان گاوبازي شهر مي رسد. به افرادي كه همراه گاوها مي دوند "موسو"[5] مي گويند. خيلي ها فقط چند صد متر از مسير را مي دوند، كه البته خيلي دل و جرات مي خواهد، اما بعضي ها كه سر نترسي دارند تا پايان مسير مي دوند كه اين كار خالي از خطر نيست. هر ساله تعدادي از "موسو" ها با استخوان هاي شكسته و يا جراحت هاي وخيم، كارشان به تخت هاي بيمارستان مي كشد و گهگاه مواردي حتي منجر به فوت مي شود. امسال نيز يك نفر بر اثر برخورد شاخ گاو به گردنش پس از انتقال به بيمارستان جان سپرد. هر روز عصر نيز مراسم گاوبازي با حضور مشهورترين گاوبازها برگزار مي شود. اين برنامه از روز هفتم تا روز چهاردم جولاي به همين صورت ادامه مي يابد. شهر به صحنه ي تمام عيار جشني چند ده هزار نفري تبديل مي شود. مردم از سراسر اسپانيا و تمام گوشه و كنار دنيا براي شركت در اين جشن به پامپلونا مي آيند و غير از مراسم گاوبازي و آزاد كردن گاوهاي نر در شهر از تماشاي رژه هاي بومي محلي، اجراي موسيقي هاي سنتي و نمايش هاي خياباني لذت مي برند. روز چهاردم جولاي پس از برگزاري مراسم گاوبازي، "موسو" ها به ساختمان شهرداري مي روند و در حركتي نمادين دستمال گردن هاي قرمزشان را به نشانه ي پايان مراسم، به نرده هاي شهرداري گره مي زنند.
براي مشاهده ي باقي عكس ها به ادامه ي مطلب مراجعه كنيد.
[1] Sanfermines [2] Pamplona [3] Navarra [4] Chupinazo [5] Mozo ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 22 تیر1388ساعت 0:27 توسط علی اکبر فلاحی
|
|
||
|
|
|
|
|
نگاهي به تاريخ اسپانيا عهد قديم ايبريايي ها[2] اولين قومي هستند كه از حضورشان در شبه جزيره ي ايبري[1] سند مكتوبي در دست است. البته از بقاياي باستاني بدست آمده پيداست كه پيش از ايبريايي ها نيز اقوام اوليه اي در اين منطقه ساكن بوده اند. اولين نوشته ها درباره ي ايبريايي ها متعلق به فنيقي ها و يوناني هاست، هرچند ايشان هرگز در ارتباط مستقيم با اين اقوام قرار نگرفتند. حضور باسكون ها[3] هم به همين دوران بر مي گردد. در حال حاضر اقوام ايبريايي را از روي مشخصه هاي فرهنگي اشان تعيين مي كنند و طبق اين معيار، توردتان ها[4] كه سرزمين هاي امپراتوري تارتس ها[5] را اشغال كردند جز ايبريايي ها محسوب مي شوند در حالي كه طبق معيارهاي قوم نگاري يا زبانشناختي جز اين دسته قرار نمي گيرند.
بين سال هاي 1200 تا 800 قبل از ميلاد جوامع پيش از رومي ها در شمال غرب تشكيل شدند و همزمان با آنها، در آغاز عصر آهن، نواره ي شرقي_غربي كانتابريا نيز تشكيل شد. اقوامي را كه در نوار وسيع ميان اين دو ناحيه ساكن شدند؛ سلت ايبري مي نامند. رومي ها هرگز نتوانستند به طور كامل بر ارتفاعاتي كه باسكي ها در آنها ساكن بودند مسلط شوند و به همين دليل منشا اين قوم به نوعي در هاله اي از ابهام قرار گرفته است ولي در عين حال ثابت شده است كه حضور باسكي ها در منطقه داراي قدمت بسيار زيادي است، آنها در ضمن به زباني كهن صحبت مي كنند كه اين امكان را تقويت مي كند كه آنها نيز يكي از اقوام اوليه ي ايبريايي باشند. در حدود سال 1100 قبل از ميلاد، فنيقي ها به شبه جزيره رسيدند و هشتاد سال بعد از جنگ تروا، شهر گادير، گادس به زبان رومي يا همان كاديس امروزي را بنيان گذاشتند. بدين صورت كاديس قديمي ترين شهر اروپاي غربي است. در اين دوران يونانيان نيز برخي از مستعمراتشان را در سواحل مديترانه ي ايبري پايه گذاري كردند. طي جنگ هاي كارتاژ با روم، كارتاژها به شبه جزيره حمله كردند، مهمترين مراكزشان را نيز در جزيره ي ايبيسا[6] و در شهر كارتاخنا[7] برپا كردند، نام شهر كارتاخنا از نام كارتاژها گرفته شده است و شهرهايي مانند كاديس و مالاگا را كه سابقا فنيقي بودند به امپراتوري كارتاژ ضميمه كردند. پس از شكست كارتاژ از روم، تسلط روميان به شكلي تدريجي در شبه جزيره گسترش يافت، اين روند حدود دو قرن بطول انجاميد. طي اين دوران مقاومت 30 ساله ي مردم شهر نومانسيا[8] (سلت ايبريايي ها) در برابر محاصره ي روميان و جنگ هاي نامنظم ويرياتو[9] فرمانده ي شجاع سرزمين لوسيتانيا[10] (تقريبا پرتغال امروزي) در برابر مهاجمان مثال زدني است. به هر صورت در سال هاي پاياني قرن اول پيش از ميلاد روميان موفق شدند تمامي شبه جزيره را تحت تسلط خويش دراورند. روم به ثروت هاي شبه جزيره ي ايبري بسيار علاقه مند بود، به ويژه به معادن غني اين سرزمين، به همين دليل با هدف استحكام حضور خود، اقدام به ايجاد شهرهاي مختلفي در اين منطقه كرد و از اين طريق زبان و فرهنگش را در شبه جزيره گسترش داد، در اين زمينه تمركز ويژه روميان بر گسترش زبان لاتين و مجموعه ي قوانين رومي بود. به موازات اين فعاليت ها، روم شبكه ي مواصلاتي گسترده اي ايجاد كرد و بناهاي عمومي بسياري را در اين سرزمين ساخت. از نظر عقيدتي و آييني نيز روميان از ابتدا در صدد بودند تا آيين پيشينيان خويش مبني بر خداانگاري امپراتور را در ايبريا گسترش دهند، اما ايام فتح و توسعه ي نفوذ روم در اين بخش از دنيا با گسترش روز افزون دين مسيحيت همراه شد، ديني كه از قرن دوم ميلادي درهاي امپراتوري روم را نيز رسما به روي خود گشوده بود. در قرن چهارم ميلادي اقوام "بربر" به شبه جزيره ي ايبري هجوم آوردند، اين اقوام عبارت بودند از: سوئوها[11]، آلان ها[12] و وندال ها[13] كه همگي از اقوام ژرمن بودند. قرون وسطي در سال 416 ميلادي ويسيگودها[14] به عنوان متحدان رومي ها به ايسپانيا[15] وارد شدند و آلان ها و وندال ها را از شبه جزيره بيرون كردند در حالي كه سرزمين سوئوها را نيز به گالّائسيا[16] (گاليسياي امروزي) محدود كردند. با امپراتوري ويسيگودها اسپانيا براي اولين بار به عنوان كشوري يكپارچه و مستقل پا به عرصه ي وجود گذاشت.ويسيگودها شهر تولدو را به عنوان پايتخت اسپانيا برگزيدند. در سال 589 ركاردو پادشاه ويسيگودها در شوراي تولدو به مذهب كاتوليسيسم گرويد. امپراتوري ويسيگود همواره با مشكلات متعددي روبرو بود كه بيشتر ريشه در ضعف قدرت و نفوذ پادشاهان داشت. يكي از دلايل ضعف قدرت، انتصابي بودن پادشاهان بود، هر چند نفوذ كليسا و اشراف در امور دربار تاثير به سزايي در اين ضعف داشت كه گهگاه موجب شعله ور شدن كشمكش هاي داخلي مي شد. از سوي ديگر عليرغم تثبيت امپراتوري ويسيگود در اسپانيا، هنوز اسپانيايي هاي رومي تبار اكثريت جمعيت شبه جزيره را تشكيل مي دادند و اقتصاد هنوز به شكلي منطقه اي و تنها در فعاليت هاي كشاورزي و دامداري محدود مي شد و تحولي در اين زمينه ديده نمي شد. در اواخر قرن هفتم ميلادي جنگ هاي داخلي براي تصاحب تخت سلطنت بالا گرفت و در اين گير و دار بود كه در سال 711 ميلادي اعراب مسلمان از شمال آفريقا به اسپانيا وارد شدند. رودريگو، آخرين پادشاه ويسيگود، كه هنوز درگير جنگ هاي داخلي بود، به سرعت به سوي جنوب اسپانيا لشگر كشيد. وي در رويارويي با اعراب مسلمان در جنگ گوادالته[17] به سال 711 شكست خورد اقتصاد در دوران حكومت خلفاي الاندلس بسيار رشد كرد و كشاورزي به شيوه هايي_ در زمان خود_ پيشرفته اداره مي شد. سيستم آبياريي كه مسلمانان در اسپانيا پايه گذاري كردند زيرساخت هاي پيشتر در 722 ميلادي پلايو، سردار گودو[18]، در نبرد كوبادونگا[19] موفق شده بود با شكست سپاهيان اعراب پادشاهي آستورياس[20] را بنيان نهد، ولي به موازات فروپاشي خليفه گري الاندلس و تبديل آن به حكومت هاي ملوك الطوايفي، قواي مسيحي در شمال قدرت گرفتند و پايه گذار دو پادشاهي جديد در ارتفاعات پرينه شدند يعني پادشاهي ناوارّا[21] و آراگون[22]. پادشاهي آستورياس نيز با پيشروي قواي مسيحي در شبه جزيره، نفوذ خود را در شرق و غرب گسترش مي داد تا اينكه در قرن نهم ميلادي بقاياي احتمالي جسد يكي از حواريون مسيح به نام سانتياگو در سرزمين گاليسيا واقع در شمال غرب شبه جزيره روحيه اي دو چندان به مسيحيان بخشيد. قلمرو پادشاهي آستورياس طي قرن هاي نهم و دهم ميلادي به مرز رودخانه ي دوئرو[23] رسيد و در حين همين توسعه ي قلمرو نام اين پادشاهي نيز از آستورياس به پادشاهي لئون تغيير كرد. اين پادشاهي دربرگيردنده ي سرزمين هاي سابق آستورياس به انضمام گاليسيا و لئون بود، شهر لئون نيز به عنوان پايتخت برگزيده شد. البته نتيجه ي تمامي اين فتوحات تنها تسلط بر بخش اعظم شمال غربي شبه جزيره بود و هنوز بخش اعظم اين سرزمين در اختيار مسلمانان بود. در همين دوران بخش مركزي اسپانيا يعني كاستيا[24] در قالب يك كنت نشين كنترل مي شد كه تحت فرمان كنت فرنان گنسالس بود كه به نوعي تحت فرمان پادشاهي لئون بود، در اين دوران زبان كاستيلي در حال تحول از ميان زبان رمانس و در آستانه ي تولد بود. در اين سالها در مناطق شرقي پرينه نيز سه نقطه ي جديد مستقل شده و مسلمانان را تحت فشار قرار دادند، اولين مركز مقاومت شهر پامپلونا[25] بود، ديگري كنت نشين آراگون و سرانجام مجموعه اي از كنت نشين ها در شمال شرق شبه جزيره كه مهمترين آنها كنت نشين بارسلون بود، اين كنت نشين ها با حمايت فرانك ها[26] مرزي را ميان مسلمانان و فرانك ها تشكليل دادند اين سرزمين در تاريخ با نام سرحد يا مرز ايسپانيكا[27] شناخته مي شود. در اواسط قرن يازدهم توازن قدرت ميان مسيحيان و مسلمانان شبه جزيره به شكلي قابل توجه به نفع مسيحيان تغيير كرد كه منجر به توسعه ي قلمرو ي مسيحيان و تبديل كنت نشين هاي كاستيل و آراگون به پادشاهي شد. از اين دوران به بعد مي توان به طور جدي به روند فتح مجدد از سوي مسيحيان اشاره كرد. در سال 1085 ميلادي آلفونسوي ششم، پادشاه كاستيل و لئون تولدو را فتح كرد. در اواخر قرن يازدهم، پادشاهان آراگون شهرهاي اوئسكا[28] و بارباسترو[29] را اشغال كردند، كنت نشين بارسلونا نيز سرزمين هاي مسلمانان تا تارّاگونا[30] را ضميمه ي خاك خود كرد. در تصوير زير قلمرو مرابطان با رنگ نارنجي مشخص شده و قسمتي كه به رنگ نارنجي و آبي است متعلق به پادشاهي سامورا است كه زير نفوذ مرابطان اداره مي شد. ولي پيش از پايان قرن يازده ميلادي، موج جديدي از مسلمانان شمال آفريقا به شبه جزيره رسيدند كه مرابطان نام داشتند، ايشان حكومت هاي ملوك طوايفي را از ميان برداشته و الاندلس را بار ديگر يكپارچه كردند. اما اين دولت جديد هم نتوانست روند كشورگشايي پادشاهي هاي مسيحي را متوقف كند، به اين ترتيب در 1118 م. شهر سامورا[31]، سپس در سال1148 شهر تورتوسا[32] و در سال 1177 شهر كوئنكا[33] به دست مسيحيان افتاد. در آخرين دهه هاي قرن دوازدهم موج سوم مسلمانان به اسپانيا رسيد، آنها المحدثه ناميده مي شدند و پادشاهي المحدثه را در جنوب اسپانيا نيز تشكيل دادند و توانستند براي مدتي در برابر پيشروي مسيحيان مقاومت كنند، تا اينكه سه پادشاهي مسيحي اسپانيا با هم متحد شدند، يعني: پدرو اول پادشاه آراگون و كاتالونيا، سانچو هفتم پادشاه نابارّا و دست آخر آلفونسو هشتم پادشاه كاستيل. سپاهيان اين پادشاهان به سال 1212در نبرد ناباس د تولوسا[34] مسلمانان المحدثه را شكست دادند و اينگونه مسير براي فتح كامل الاندلس باز شد. بيشترين پيشروي هاي مسيحيان در قرن سيزدهم روي داد. خايمه ي اول، پادشاه آراگون در سال 1229 مايوركا را فتح كرد و سپس موفق شد تا شهر والنسيا را نيز در سال 1238 متصرف شود. فرناندو ي سوم، پادشاه كاستيل و لئون به سوي دره ي رودخانه ي گوادلكيبير[35] پيشروي كرد، اوج موفقيت هاي وي فتح كوردوبا در 1236 و سويل در 1248 بود. آلفونسوي دهم به جاي فرناندو بر تخت سلطنت نشست، او در قرن چهاردهم براي پادشاهي هاي مسيحي همراه با بلاهاي طبيعي، بيماري و رقابت هاي داخلي بود. در سال 1333 خشكسالي و آفت گريبانگير مزارع شد و در 1348 طاعون شيوع پيدا كرد. با آغاز قرن پانزدهم رقابت ميان پادشاهي كاستيل و پرتغال بر سر فتح جزاير قناري آغاز شد، در همين قرن كشاورزان شورش كردند و از سوي ديگر طي سال هاي 1462 تا 1472 كنت نشين كاتالونيا درگير جنگ داخلي شد كه اين امر موجب تضعيف شديد جايگاه اين كنت نشين در پادشاهي آراگون شد. در 19 اكتبر 1469 ايسابل اول با فرناندوي دوم پادشاه آراگون ازدواج كرد. پنج سال بعد انريكه ي چهارم پادشاه كاستيل و برادر ايسابل مرد و اينگونه ايسابل در سال 1474به عنوان ملكه ي كاستيل بر تخت نشست. از اين زمان به بعد تاريخ نوين اسپانيا آغاز مي شود، زيرا با به قدرت رسيدن ايسابل دو پادشاهي كاستيل و آراگون با هم متحد شدند و زمينه براي ايجاد يك پادشاهي، تحت فرمان يك حكمران و يكپارچگي دوباره ي ايسپانيا ي رومي فراهم شد. در سال 1492لشكري متحد از سوي پادشاهي هاي كاستيل و آراگون گرانادا را نيز فتح كرد و اينگونه به حضور مسلمانان در شبه جزيره ي ايبري پايان داد. [1] Iberia [2] Iberos [3] Vascones [4] turdetanos [5] Tartesios [6] Ibiza [7] Cartagena [8] Numancia [9] Viriato [10] Lusitania [11] Suevos [12] Alanos [13] Vándalos [14] Visigodos [15] Hispania [16] Gallaecia [17] Guadalete [18] godo [19] Covadonga [20] Asturias [21] Navarra [22] Aragón [23] Duero [24] Castilla [25] Pamplona [26] francos [27] Marca Hispánica [28] Huesca [29] Barbastro [30] Tarragona [31] Zamora [32] Tortosa [33] Cuenca [34] Navas de Tolosa [35] Guadalquivir |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 5 فروردین1388ساعت 13:12 توسط علی اکبر فلاحی
|
|
||
|
|
|
|
|
اسپانيا نام رسمي اين كشور پادشاهي اسپانيا است، يكي از كشورهاي عضو اتحاديه ي اروپا است كه نظام حكومتي اش مشروطه ي سلطنتي است. پايتخت اين كشور شهر مادريد است و از نظر جغرافيايي بخش اعظم شبه جزيره ي ايبري را در بر مي گيرد، مجمع الجزاير بالئار و چافارين در درياي مديترانه، مجمع الجزاير قناري در اقيانوس اطلس و شهرهاي خودمختار سئوتا و مليا در شمال آفريقا و منطقه ي ليويا در كوههاي پيرينه نيز به اين كشور تعلق دارند. مساحت اسپانيا 504.645 كيلومتر مربع است و پس از روسيه، اوكراين و فرانسه چهارمين كشور وسيع قاره ي اروپا است، طبق آمار سال 2008 جمعيت اسپانيا بالغ بر 46 ميليون نفر است. طبق قانون اساسي، زبان اسپانيايي زبان رسمي اين كشور است، ولي ديگر زبان هاي رايج در اين كشور نيز به عنوان زبان هايي در كنار زبان رسمي پذيرفته شده اند. اين كشور از غرب با پرتغال از شمال با فرانسه و آندورا و در سرزمين هايش در خاك آفريقا با مراكش هم مرز است. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 5 فروردین1388ساعت 13:0 توسط علی اکبر فلاحی
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 30 اسفند1387ساعت 11:59 توسط علی اکبر فلاحی
|
|
||
|
|
|
|
|
خوان كارلوس اونتي[1] (1994- 1909) خوان کارلوس اونتی نويسنده ي اروگوئه اي است. وی مفتخر به دریافت جايزه ي ملي ادبيات[2] در سال 1963 و جايزه ي سروانتس در سال 1980 شد. او داراي آثار متعددي نيز در زمينه ي نقد ادبي است. زندگي خوان كارلوس اونتي در يكم جولاي 1909 در شهر مونته ويدئو به دنيا آمد. به دليل يك اعتصاب عمومي نتوانست تحصيلاتش را به پايان ببرد و در مشاغل گوناگوني سرگرم كار شد. در 1930 با دختر عمه اش ماريا آماليا اونتي ازدواج كرد و در ماه مارس عازم بوئنوس آيرس شدند. اونتي در بوئنوس آيرس چند نقد سينمايي در روزنامه ي كريتيكا[3] به چاپ رساند. در 1934 به مونته ويدئو بازگشت و اين بار با خواهر همسر اولش ازدواج كرد. در سال 1935 روزنامه ي لاناسيون[4] چاپ بوئنوس آيرس داستان هاي كوتاه "مانع"[5] و "بالدي احتمالي"[6] را از وي منتشر كرد. در 1939 دبير ويراستاري هفته نامه ي معتبر مارچا[7] شد و تا سال 1941 ستوني هفتگي را در همين نشريه مي نوشت. پس از انتشار اولين رمانش در سال 1939 به نام، "چاه"[8]، طي چند سال در سمت هاي گوناگوني در دانشگاه بوئنوس آيرس اشتغال داشت. چندين سال به حرفه ي خبرنگاري پرداخت، رويترز و روزنامه ي اكسيون[9] برخي از رسانه هايي بودند كه وي در آن سال ها با آنها همكاري داشت. اونتي تا سال 1955 در شهر مونته ويدئو اقامت گزيد و مدير كتابخانه هاي شهري بود. در سال 1974 با ظهور ديكتاتوري نظامي براي مدتي زنداني شد كه روند زندگيش را به شكلي عميق تحت تاثير قرار داد. پس از آزادي از زندان جلاي وطن را برگزيد و به اسپانيا رفت و تا پايان عمر در آنجا ماند. خوان كارلوس اونتي در روز سي مي 1994 در شهر مادريد ديده از جهان فرو بست. آثار موضوع اصلي تمامي آثار اونتي فساد و تباهي جامعه است. او در آثارش به بيان تاثير اين تباهي بر فرد و مشكلات حاصل از آن مي پردازد و مي كوشد تا به پاسخي مناسب دست يابد. ماريو بارگاس يوسا و كارلوس فوئنتس كه هر دو از نويسندگان بزرگ معاصر هستند، وي را پايه گذار رمان معاصر آمريكاي لاتين مي دانند. در "چاه"، راوي داستان بواسطه ي ناتواني اش در برقراري ارتباط عملا از دنياي اطرافش منفك مي شود و جدا مي ماند؛ دنيايي كه با فساد و كاغذبازي هاي پيچيده ي اداري دست به گريبان است و عملا امكان هرگونه ارتباط را از برخي افراد جامعه سلب مي كند. "سرزمين هيچكس"[10] (1941) نيز ترسيم چهره اي افسرده و سياه از چشم انداز شهري است. در سال 1949 داستان "خانه اي بر شن"[11] در روزنامه ي لاناسيون به چاپ رسيد در اين اثر براي اولين بار شهر خيالي اونتي به نام سانتا ماريا[12] ظهور مي يابد. كتاب بعدي او "زندگي كوتاه"[13] نام دارد كه روايت اين اثر نيز در همان شهر خيالي سانتا ماريا روي مي دهد. اين كتاب شايد مشهورترين اثر اونتي است. در اين اثر تنها راه چاره ي شخصيت اصلي داستان يا به نوعي تنها پاسخ او به محيط اطرافش، تصور خويش در قالب شخصي ديگر است. در 1951 كتاب "رويايي كه به حقيقت پيوست و داستان هاي ديگر"[14] با پيشگفتاري از ماريو بندتي به چاپ رسيد. هشت سال بعد در 1959 رماني با عنوان "گور بي نام"[15] منتشر شد. در كتاب "كارگاه كشتي سازي"[16] (1961) اونتي به موضوع ديوان سالاري بي حد و حصر اروگوئه مي پردازد و به هرج و مرج ناشي از آن در جامعه اشاره مي كند. "جمع كننده ي اجساد"[17] (1964) حول محور فاحشگي و فقدان معصوميت است. دو اثر اخير به موضوعي مي پردازند كه خاص اونتي است: موضوع انساني كه در پي توهم است و آگاه است آنچه مي جويد چيزي غير از توهم و خيال باطل نيست. در 1979 كتاب "بگذاريم باد سخن بگويد"[18] را چاپ كرد كه موفق به كسب جايزه ي منتقدان شد. آثار بعدي اونتي عبارتند از: "وقتي آنموقع"[19] (1987) و "وقتي كه ديگر مهم نباشد"[20] (1993). اونتي نويسنده ي دلتنگي است و آثارش متاثر از نویسندگانی مانند: داستايوفسكي، كونراد، فالكنر و حتي روبرتو آرلت است. زبان نثر او مبهم، سنگين و غير مستقيم است. با تكيه بر اين ويژگي ها است كه اونتي دنيايي منحصر بفرد را خلق مي كند و شخصيت هايي را در برابر ديدگانمان تصوير مي كند كه همواره در پي اهدافي پوچ و بي ثمرند.
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 15:13 توسط علی اکبر فلاحی
|
|
||
|
|
|
|
|
ده فرمان خوان كارلوس اونتي
يك سعي نكنيد بديع باشيد. وقتي كسي نگران متفاوت بودن است، هرگز متفاوت نخواهد بود. دو براي مبهوت كردن قشر كاسب كار مكوشيد. بي ثمر است. زيرا اين آدم فقط هنگامي مي هراسد كه جيبش در خطر بيافتد. سه در پي گيج كردن خواننده نباشيد، نه از او كمك بگيريد و نه از او تقاضاي كمك كنيد. چهار هنگام نوشتن هرگز به منتقدان فكر نكنيد، يا به دوستان يا به والدين، به نامزد عزيز يا به همسرتان و نه حتي به خواننده ي فرضي اتان. پنج صداقت ادبي را به هيچ چيز نفروشيد. نه در ازاي سياست، نه در ازاي پيروزي. هميشه براي دل آن كسي بنويسيد كه خاموش و سركش در وجودتان خانه دارد و فريفتنش ناممكن است. شش هرگز در پي سبك هاي مختلف نباشيد، استاد مقدس را پيش از سومين بانگ خروس انكار كنيد. هفت فقط در پي مطالعه ي كتاب هاي مشهور نباشيد. آثار پروست و جويس هم در ابتدا، كوچك شمرده شدند. هشت اين جمله ي انصافا مشهور را فراموش نكنيد: دو دوتا چهار تا؛ ولي اگر پنج شد چه؟ نه موضوعاتي با روايت عجيب را كوچك نشمريد، خاستگاهش هر جا كه مي خواهد باشد. در صورت نياز آن را بقاپيد. ده هميشه دروغ بگوييد.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 15:4 توسط علی اکبر فلاحی
|
|
||