تبليغاتX
دنيای زبان اسپانیایی
بیایید درباره زبانی که 450 تا 500 میلیون نفر گویشور دارد, بیشتر بدانیم.
 
علی اکبر فلاحی
 
گفت‌وگویی به بهانه ترجمه جدید از «دن کیشوت»:
 
ترجمه شاهکارهای ادبی کاری طاقت‌فرساست/ ترجمه قاضی از متن اصلی نیز زیباتر است

خبرگزاری فارس: یک مترجم گفت: ترجمه یک اثر شاهکار برای اولین بار، کاری بسیار سنگین و طاقت‌فرسا است زیرا مترجم باید سبک اثر را پیدا کند، لحن کلام را بیابد و به طور کلی متن را درک کند.

علی‌اکبر فلاحی در گفت‌وگو با خبرنگار کتاب و ادبیات فارس در مورد ترجمه مجدد «دن کیشوت» اثر سروانتس، گفت: اگر چه افرادی مانند نجف دریابندری یا ابوالحسن نجفی که از سابقه‌داران ترجمه در ایران محسوب می‌شوند، تمجیدها و تعریف‌های بسیاری از ترجمه قاضی از رمان «دن کیشوت» در زمان ترجمه این کتاب داشته‌اند، اما امر ترجمه چنین توجیهاتی را نمی‌پذیرد. زبان‌شناسی جدید چنین دلایلی را نمی‌پذیرد، زیرا زبان پدیده‌ای پویا است و در طول تاریخ تغییر می‌کند و برای مثال زبان امروز فارسی با زبان 100 یا 50 سال پیش تفاوت‌هایی دارد.

او در ادامه افزود: روزگاری که استاد قاضی ترجمه «دن کیشوت» را انجام دادند، این ترجمه یک شاهکار، کلاس و کارگاه ترجمه محسوب می‌شد، اما در حال حاضر اگر کسی باشد که این کتاب را از زبان اصلی بازگرداند و آن گونه که جان کلام است آن را به فارسی ترجمه کند، چرا نباید این کار انجام شود. به نظر من نباید منعی قائل شویم.

استاد دانشگاه علامه طباطبایی در خصوص ویژگی‌های ترجمه مرحوم محمد قاضی عنوان کرد: از آنجا که من متن را با کتاب اصلی سروانتس مطابقت دادم، ترجمه آقای قاضی اشکالاتی نیز دارد که با توجه به اینکه ایشان از متن فرانسه این کتاب را باز می‌گردانند، قابل اغماض است. ترجمه آقای قاضی بیشتر به زبان مقصد نزدیک‌‌تر است تا زبان مبداء و به سخن دیگر ایشان بیشتر به زبان فارسی اهمیت می‌داده‌اند تا چیزی که سروانتس در این اثر خلق کرده است.

او در خصوص لحن و کلامی که مرحوم قاضی در ترجمه خود به کار برده، گفت: من بارها این کتاب سروانتس را از زبان اصلی خوانده‌ام و بسیاری از بخش‌های کتاب را با ترجمه آقای قاضی مطابقت داده‌ام. عقیده شخصی بنده این است که ترجمه آقای قاضی در مواردی از متن اسپانیایی آن نیز زیباتر است. زیرا آقای قاضی یک ادیب بودند و قلم ایشان باعث شده اثر جدیدی خلق شود. برای نمونه در سطرهای اولیه کتاب در متن اسپانیایی عنوان می‌شود «در یک مکانی از مانچ» ولی آقای قاضی در ترجمه خود نوشته‌اند «در یکی از قصبات ولایت مانش» و این امر موجب زیباتر شدن ترجمه شده است. تعریفی در ترجمه وجود دارد که می‌گویند اگر سروانتس زبان فارسی می‌دانست، این اثر را چگونه می‌نوشت. من فکر می‌کنم که آقای قاضی بسیار در ترجمه این اثر موفق بوده‌اند و این در حالی است که ایشان کتاب را از زبان فرانسه ترجمه کرده‌اند.

علی اکبر فلاحی در مورد ترجمه مجدد از آثار ادبی نیز تصریح کرد: ترجمه یک اثر شاهکار برای اولین بار، کاری بسیار سنگین و طاقت‌فرسا است زیرا مترجم باید سبک اثر را پیدا کند، لحن کلام را بیابد و به طور کلی متن را درک کند. اما زمانی که ترجمه انجام شد ترجمه مجدد آن اثر نوعی قمار محسوب می‌شود؛ زیرا برد و باخت دارد.

وی گفت: مترجمی که به سمت ترجمه «دن کیشوت» می‌رود باید خود را از نظر زبان فارسی در اندازه و هیبت محمد قاضی ببیند؛ اگر مترجمی دارای چنین خصوصیاتی بود چرا این کار را نکند اما در غیر این صورت مترجم باخت بدی را تجربه خواهد کرد. این اتفاق در مورد کتاب «صد سال تنهایی» مارکز رخ داد و به نظر بنده به جز ترجمه آقای بهمن فرزانه بقیه السیف ترجمه‌ها قافیه را باخته‌اند و این امر لطمه زیادی به پرستیز دیگر مترجمان زده است. برخی از مترجمین ادعا کرده‌اند که این کتاب را از زبان اسپانیایی ترجمه کرده‌اند اما باید گفت که این امر مسئولیت مترجم را دو چندان می کند زیرا ترجمه آنها باید روان‌تر، زیباتر و شیواتر باشد در حالی که این چنین نیست. مترجمینی که از زبان اسپانیایی «صد سال تنهایی» را ترجمه می‌کنند باید خود را از نظر زبان فارسی در اندازه آقای فرزانه بدانند و بعد دست به ترجمه بزنند.

لینک مصاحبه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 فروردین1391ساعت 12:44  توسط علی اکبر فلاحی  | 

دوستان علاقه مند به یادگیری زبان اسپانیایی، می توانند برای اطلاعات بيشتر به لينك زير مراجعه كنند.

 

آموزش زبان اسپانیایی

 برای کسب اطلاعات بیشتر به وبلاگ موسسه مراجعه کنید.

وبلاگ مجتمع فنی آموزشی کهکشان

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 فروردین1391ساعت 9:48  توسط علی اکبر فلاحی  | 

 
درخت پرتغال
 
فلاحی در گفت‌وگو با فارس:
اثر متفاوت فوئنتس به فارسی ترجمه می‌شود/روایتی از شکل‌گیری مکزیک و اسپانیا

خبرگزاری فارس: کتاب متفاوت «درخت پرتقال» اثر کارلوس فوئنتس به فارسی ترجمه می‌شود.

علی‌اکبر فلاحی مترجم در گفت‌وگو با خبرنگار کتاب و ادبیات فارس از ترجمه جدید خود خبر داد و گفت: در حال ترجمه رمان «درخت پرتقال» اثر کارلوس فوئنتس هستم.

استاد دانشگاه علامه طباطبایی در خصوص این اثر فوئنتس عنوان کرد: این اثر از دیگر آثار فوئنتس متفاوت است. این رمان به نوعی رمان تاریخی محسوب می‌شود.

وی ادامه داد: بخشی از این اثر به شکل‌گیری مکزیک از دیدگاه فوئنتس پرداخته و همچنین در فصلی از کتاب به شکل گیری اسپانیا نیز اشاره شده است. این رمان عملا بر پایه اطلاعات علمی و تاریخی نگاشته شده اما شاخ و برگ‌های فوئنتس نیز به آن افزوده شده است و می‌توان گفت یک رمان تاریخی است.

علی اکبر فلاحی سال گذشته برای اولین بار کتاب «آب سوخته» فوئنتس را از زبان اسپانیایی به فارسی بازگرداند که از سوی انتشارات ققنوس روانه بازار شد. رمان «درخت پرتقال» دومین ترجمه او از فوئنتس محسوب می‌شود.

لینک مصاحبه با فارس

+ نوشته شده در  جمعه 25 فروردین1391ساعت 11:20  توسط علی اکبر فلاحی  | 

مقاله ی روزنامه اعتماد به مناسبت انتشار چاپ دوم رمان آب سوخته

داستان يك شهر: اسپانيای نو

نگاهي به نقش شهر مكزيكو در كتاب «آب سوخته» نوشته كارلوس فوئنتس

آب سوخته

«آب سوخته» شايد بهترين اثر كارلوس فوئنتس نباشد ولي در كنار همه كتاب هاي اين نويسنده مكزيكي قابل توجه و خواندني است. «آب سوخته» بيش از هر نكته يي، مكزيكوسيتي را برجسته مي كند. كلانشهري شلوغ با تاريخي پرحادثه كه الهام بخش نويسندگان زيادي بوده است. شهرها در ادبيات و حتي سينما نقش پررنگي دارند، اين نقش ها گاهي تبديل به شخصيت مي شوند و گاهي قالبي هستند براي شكل گيري شخصيت هاي اصلي داستان. تعداد اين شهرها در دنيا شايد به اندازه تعداد انگشتان دو دست نيز نرسد ولي مكزيكو در كنار بارسلون، نيويورك، پراگ، لندن، پاريس و دوبلين قطعا يكي از مهم ترين شهرهاي تاثيرگذار بر ادبيات و هنر است.
    
فوئنتس در «آب سوخته» چهار داستان كوتاه را روايت مي كند: داستان هاي كوتاهي كه چيزي از رمان كم ندارند (به ويژه داستان پسر آندرس آپاريسيو)، اين داستان ها گرچه شايد در ابتدا بدون ارتباط به نظر برسند ولي ديدي كلي از وضع اجتماعي شهر به ما مي دهد و تاثير طبقات شهري بر يكديگر را واضح تر مي كند. در تمام اين داستان ها شخصيت ها در شرايط فرهنگي، اجتماعي، سياسي و اقتصادي مكزيكو شكل مي گيرند و در چارچوب همين شهر هم رشد مي كنند، حصار شهري به اندازه يي در داستان ها مشهود است كه هيچ شخصيتي در كتاب سعي نمي كند از فضاي نامطلوب آن فرار كند بلكه تلاش مي كند در دستورالعمل مكزيكو موقعيت خود را ارتقا دهد.
    
 «آب سوخته» با داستان روز مادر آغاز مي شود، داستان ژنرال (پدربزرگ) سابقا باقدرتي كه املاك و زمين هاي كشاورزي زيادي دارد، پسر به زعم او دست و پا چلفتي اش به جاي گوجه فرنگي خشخاش در اين زمين ها پرورش مي دهد و نوه يي كه در جست وجوي هويتي خانوادگي است. روز مادر در كنار نبود جذاب و آشكار زن و گفت وگوهاي زيباي كاتدرالي به روح مذهب در مكزيكو اشاره مي دهد: خانواده ژنرال گرچه از آيين هاي ديني و به طور مثال غسل تعميد دوري مي كنند ولي باز پدر بزرگ معتقد است مكزيكي ها توسط مريم مقدس به يكديگر پيوند مي خورند. انگار مسيحيت جزئي از هويت آنها شده و راهي براي فرار از آن نيست: «كليسا فقط به دو كار مي آد، براي خوب به دنيا اومدن و خوب از دنيا رفتن، متوجهي كه؟ اما همون بهتر كه بين گهواره تا گور تو كارهايي كه بهش ربطي نداره دخالت نكنه و بره نوزادها رو غسل تعميد بده و ارواح مرده ها رو دعا كنه.» (ص 17) . نوه ژنرال در لباس نسل نوي مكزيكو درگير تضادهاي هويتي برخاسته از شهري است كه آن را «شهري به طور خودخواسته سرطاني، تشنه توسعه افسار گسيخته، دهن كجي به تمام سبك هاي موجود، شهري كه مردم سالاري را با مالكيت و نيز برابرخواهي را با بي نزاكتي اشتباه مي كند.» (ص 41) توصيف مي كند، و پدربزرگ خودش، ژنرال مرفه بازنشسته را مقصر همه نابساماني هاي شهري مي داند.
    
 داستان دوم با عنوان «اينها كاخ بودند» داستان پيرزني است به نام دنيا مائوليتا كه گويا آرام ترين آدم روي زمين است ولي مورد غضب مردم قرار مي گيرد، دنيا مائوليتا با هيچ كس رابطه يي ندارد جز پسركي افليج و دسته سگ هاي خياباني. فوئنتس در اين داستان هم موضوع مذهب را به چالش مي كشد و از روابط سرد مردم در قالب شهروندان انتقاد مي كند. در قسمتي از داستان پيرزن در كليسا كه به طور مرتب به آنجا مي رود از خدا مي خواهد به سگ ها نيرويي دهد تا در برابر انسان ها از خود دفاع كنند: «پروردگارا، تويي كه بر صليب رنج كشيدي، بر اين توله هايت رحم كن، آنها را تنها مگذار، حالاكه به انسان ها دل رحمي عطا نكردي تا با ملايمت با اين زبان بسته ها رفتار كنند، پس به اينها توان دفاع از خويش را عطا كن» (ص 65) و در اين راه حتي خدا را تهديد مي كند كه در غير از اين صورت بندگانش او را شيطان خواهند پنداشت! البته فوئنتس پيش از اين بي محابا اشاره مي كند اين سگ هاي خياباني احتمالاهمان انسان هايي هستند كه در فقر و بدبختي در مكزيكو زندگي مي كنند. «دنيا ماوئليتا گفت، اگر سگ ها مي تونستن همديگر رو به خاطر بيارن...: نينيو لوييس پاسخ داد، ولي ما نه فقط همديگر رو، بلكه خودمون رو هم فراموش مي كنيم.» (ص 58) اختلاف طبقاتي و فقر مهم ترين موضوعات داستان دوم هستند.
    
داستان سوم با عنوان «سپيده دم» روايتگر پيرپسري متمول است كه تا آستانه مرگ هم نتوانسته از زير سايه مادرش خارج شود و در نهايت در خانه اش توسط عده يي دزد و و اوباش كشته و غارت مي شود. داستان سوم علاوه بر درونمايه هاي قبلي و به ويژه فقر به توسعه افسارگسيخته مكزيكو اشاره مي كند. «فكرش رو هم نمي شه كرد كه يه روزي اينجا شهر كوچيك و خوشگلي با رنگ هاي ملايم بود. يكي مي تونست از سوكالو تا چاپولتپك قدم بزنه بدون اينكه هيچ چيز از دستش در بره: دولت، تفريح، دوستي و عشق.» (ص 83) يا «برايش مايه شرمساري بود كه كشوري با كليساها و هرم هايي جاودانه، دست آخر به داشتن شهري از جنس مقوا، گچ هاي ترك خورده و آت و آشغال راضي شده بود.» (ص 84)
    
فصل آخر و كامل ترين داستان كتاب، «پسراندرس آپاريسيو»، زندگي پسري است كه بايد در ميان گروه هاي قدرت طلب محلي خود را پيدا كند، اين قسمت «آب سوخته» كاملادر محيط هاي زاغه نشين و حلبي آبادهاي مكزيكو مي گذرد، شهر ترسيم شده در اين بخش خود دليل اصلي نابودي جوانان خود است. «مدرسه را رها كرد تا با شهر دست به يقه شود، شهري كه لااقل مثل خودش لال بود... اگر شهر كتكت بزند لااقل حرف نمي زند... در عوض شهر خودنمايي كرد، دلربايي كرد، فريبايي كرد.» (ص 128) مكزيكوسيتي در اين روايت كاملاشهروندان خودش را به سوي زشتي و پليدي سوق مي دهد و كوچك ترين راهي براي شخصيت ها باقي نمي گذارد. خود فوئنتس در گفت وگو با پاريس ريويو درباره نقش مكزيكوسيتي در داستان هايش مي گويد: فكر مي كنم كتاب هايم را بر اساس تصاويري كه از شهر دارم مي نويسم و شهر روياها و كابوس هاي من مكزيكو است. پاريس يا نيويورك تاثيري بر نويسندگي من نداشتند. بسياري از داستان هايم بر اساس خاطراتي است كه از مكزيكو به ياد دارم. مثلايكي از داستان هاي «آب سوخته» را از خاطرات هر روزه دوران نوجواني نوشتم. من نويسنده شهري ام و نمي توانم خارج از آن چيزي بنويسم، اين شهر براي من مكزيكوسيتي است با نقاب ها و آينه هايش، جايي كه آدم ها حركت مي كنند، با يكديگر برخورد مي كنند و دگرگون مي شوند. علاوه بر فوئنتس و «آب سوخته»، مكزيكوسيتي الهام بخش نويسندگان زيادي شده است، روبرتو بلانيو، جان اشتاين بك، گراهام گرين، مالكوم لاوري، دي اچ لارنس و چند نام بزرگ ديگر تحت تاثير مكزيكوسيتي قرار داشته اند. چاپ دوم «آب سوخته» با ترجمه مستقيم علي اكبر فلاحي از اسپانيولي توسط نشر ققنوس در زمستان 1390 منتشر شده است. 
          
 لینک روزنامه اعتماد:    
 روزنامه اعتماد، صفحه 11، 20 فروردین 1391

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 فروردین1391ساعت 12:3  توسط علی اکبر فلاحی  | 

پوستر خاطرات موتورسیکلت

خاطرات موتورسیکلت فیلمی زندگی نامه ای است که بر پایه خاطرات سفر ارنستو گوارا و آلبرتو گرانادو ساخته شده است. این فیلم به کارگردانی والتر سالس جایزه اسکار بهترین ترانه سال 2005 را به خود اختصاص داد.

موضوع فیلم سفر ارنستو گوارا و دوستش آلبرتو گرانادو در 1952 سوار بر موتورسیکلت نورتون 500 آلبرتو است. جالب است که نام موتور سیکلت را هم poderoso گذاشته اند که به معنی قدرتمند است.

ارنستو گوارا یک ترم پیش از اتمام رشته پزشکی به همراه دوست بیوشیمیست اش راهی سفری جهانگردی به طول 14000 کیلومتر می شود تا در کمترین مدت، گستره وسیعی از سرزمین های آمریکای جنوبی را سوار بر یک موتورسیکلت قدیمی و در عین حال قوی زیر پا بگذارند. هدف آنها شروع سفر از آرژانتین عبور از شیلی، پرو، بولیوی و کلمبیا و سپس رسیدن به ونزوئلا است.

آنها در مسیر خود به سوی شمال، ابتدا باید از رشته کوه آند بگذرند، رشته کوهی که همچون دیواری مرز طبیعی میان آرژانتین و شیلی را شکل می دهد. در طول ساحل شیلی پیش می روند و از بیابان آتاکاما می گذرند، سپس به قلب جنگل های آمازون در پرو می روند و سرانجام به ونزوئلا می رسند.

گوارا و دوستش گرانادو در خلال سفر با فقر روستایی های بومی روبرو می شوند. آنها اندک اندک به نابرابری های بیشمار دنیای خود پی می برند. در شیلی است که به گروهی از کمونیست ها برمی خورند که تنها به دلیل عقایدشان به کار اجباری در مسیر جاده های دور افتاده گماشته شده اند. گوارا از نزدیک شاهد برخورد غیر انسانی ماموران با آنها در معدن مس چوکیکاماتا است.

چگوارا و گرانادواما به روایت فیلم، تاثیر گذارترین بخش سفر بر روحیه ی ارنستو، بازدید از ویرانه های ماچوپیچو در پروست. او در ذهن خود در جستجوی دلیلی برای به زانو درآمدن فرهنگ و تمدن عظیم اینکاها در برابر اسپانیایی ها است و سرانجام دلیل آن را در قدرت سلاح های آتشین اسپانیایی ها می یابد.

سکونت چند هفته ای این دو دوست جوان در روستای جذامیان، اوج داستان است. اینجا است که به وضوح می توان تفاوت طبقات فرهنگی جامعه را دید. کارکنان و پزشکان در ساحل شمالی رودخانه و جذامیان در ساحل جنوبی ساکنند. این فضا به نوعی کنایه از اختلاف طبقاتی موجود میان توده های کارگر و توده های حاکم است. ارنستو از پوشیدن دستکش های لاستیکی سربازمی زند و ابایی از ابتلا به بیماری ندارد. او برای درک موقعیت و شرایط جذامیان گویی می خواهد با آنها همدل و یکرنگ شود.

آخرین شب اقامت گوارا در روستای جذامیان بود که ارنستو اولین نشانه های گرایشش به عدالت و برابری را دریافت. همانجاست که اولین سخنرانی سیاسی اش را ایراد می کند. در آن هنگام است که اولین عقاید و آرائش را ارایه می کند، او از هویت آمریکای لاتینی سخن می گوید، هویتی که فراتر از مرزهای مصنوعی و اختلاف آمیز میان کشورهای این بخش از دنیا است.

یکی از زیباترین صحنه های فیلم در همان شب آخر اقامتش در روستای جذامیان رخ می دهد. هنگامی که او با وجود آسم به رودخانه می زند؛ خطر را به جان می خرد و با زحمت، شناکنان عرض رودخانه را تا رسیدن به ساحل جنوبی طی می کند. گویی در کنایه ای ساده ولی تاثیرگذار به تمامی داشته هایش پشت پا می زند تا بعدها در ردای یکی از معروفترین انقلابی های قرن بیستم ظهور کند.

در پایان فیلم، در صحنه ای دو دوست از هم خداحافظی می کنند، آلبرتو می گوید که روز تولدش دومچه گوارا آوریل نیست، بلکه هشتم آگوست است و هدفش از این دروغ ایجاد انگیزه برای به پیش رفتن و اتمام سفر در موعد مقرر بوده است. جالب است که ارنستو می گوید که از اول این موضوع را می دانسته است. فیلم با چهره آلبرتو گرانادو واقعی که آن هنگام 82 ساله بوده است؛ عکس های واقعی سفر و کشته شدن چه گوارا در جنگل های بولیوی در سال 1967 به پایان می رسد.

گرانادو در مارس 2011 در سن 89 سالگی در هاوانا چشم از جهان فرو بست.

نکته جالب این فیلم برای دوستداران زبان اسپانیایی این است که هرچند فیلم درباره دو شخصیت آرژانتینی است، اما هنرپیشه اصلی فیلم Gael García Bernal مکزیکی است او در تمام فیلم سعی می کند با لهجه آرژانتینی صحبت کند، اما در صحنه ای از فیلم برای اینکه کامیونی آنها را سوار کنید فریاد می کشد: ehhh, güey که اصطلاحی کاملا مکزیکی است.

در این فیلم جلوه های طبیعی آمریکای لاتین و برخی از آثار باستانی آن به زیبایی هر چه تمام تر به تصویر کشیده شده است و به بیننده ایرانی برای درک بهتر جغرافیا، فرهنگ، اقوام و افکار این قاره بسیار کمک می کند.

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 دی1390ساعت 0:19  توسط علی اکبر فلاحی  | 

به مناسبت هشتاد و سومين سالروز تولد كارلوس فوئنتس

تولدت مبارک آمیگو

امروز، یازدهم نوامبر، برابر با بيستم آبان ماه، سالروز تولد یكی از مطرح‌ترین رمان‌نویسان و مقاله‌نویسان اسپانیایی‌زبان‌ است كه به اعتقاد بسیاری از منتقدان، به ادبیات آمریكای لاتین، غرور و ارزش داده است.

به گزارش خبرگزاری كتاب ایران (ایبنا)، كارلوس فوئنتس، نویسنده مكزیكی، یازدهم نوامبر سال 1928 میلادی، در پاناماسیتی به دنیا آمد و هم‌اكنون مطرح‌ترین رمان‌نویس و مقاله‌نویس در دنیای اسپانیایی‌‌زبان‌ها به شمار می‌رود. بسیاری از نویسندگان ادبیات آمریكای لاتین، تحت تاثیر فوئنتس بوده‌اند و بسیاری از آثار او به زبان‌های دیگر ترجمه شده‌اند.

تاكنون از این نویسنده آثاری چون «آب سوخته»، با ترجمه علی‌اكبر فلاحی، «كنستانسیا»، «آئورا»، «پوست انداختن» و «گرینگوی پیر» به قلم عبدالله كوثری،‌ «مرگ آرتمیو كروز» با ترجمه مهدی سحابی و «سر هیدرا» با ترجمه كاوه میرعباسی روانه بازار كتاب ایران شده است.

او پدر و مادری سیاستمدار داشت كه به واسطه شغل‌شان بسیار سفر كردند و به همین دلیل است كه كارلوس فوئنتس، تجربه زندگی در مناطق مختلفی از جهان را دارد. فوئنتس برای نخستین بار در سال 1964 میلادی، با تاثیر پذیرفتن از حقایقی كه در اطرافش مشاهده می‌كرد، شروع به نگارش رمانی كرد كه محور اصلی آن، انقلاب مكزیک بود. وی با انتشاراین رمان توانست به نخستین نویسنده مكزیكی تبدیل شود كه اثرش توانسته در خارج از كشورش و در میان آثار آمریكایی هم به صدر جدول پرفروش‌ترین آثار راه یابد؛ اثری كه به روشنی از هویت مكزیك، تبادل فرهنگی و مرگ سخن می‌گفت. تنها رمان‌نویس و نویسنده داستان كوتاه نبود و مقالات سیاسی، سینمایی و ادبی زیادی را نیز در مجلات اسپانیایی زبان منتشر كرده است. 

علی اكبر فلاحی نخستین كسی است كه یكی از آثار فوئنتس را مستقیما از زبان اسپانیایی به فارسی ترجمه كرده است. فلاحی با اشاره به داستان‌های كوتاه و رمان‌های فوئنتس گفت: نخستین اثر فوئنتس مجموعه داستان كوتاهی به نام «روزهای نقاب‌دار» بود كه در سال 1954 میلادی نوشته شد؛ داستان‌هایی كه با ساختار قوی و به سبك رئالیسم جادویی نوشته شدند و مورد استقبال زیادی هم قرار گرفتند.

فلاحی معتقد است تغییر حركت این نویسنده به سمت نوشتن رمان، نتیجه خوبی برای او به همراه نداشت و به هم‌ریختگی ملموسی را در نوشتارش به وجود آورد. فلاحی این تغییر جهت را تمرینی برای خلق شاهكارهای بعدی فوئنتس دانست و گفت: او همواره در نوشته‌هایش سعی كرده از فساد و تباهی در طول زمان بنویسد و فرصت‌طلبی‌های انسان‌ها را به نقد بكشاند.

مترجم كتاب «آب سوخته» دلیل برگزیدن این كتاب را از میان سایر آثار فوئنتس، مطابقت آن با فرهنگ و سلیقه مخاطب ایرانی دانست و افزود: اعتقاد ندارم كه مترجم باید به دنبال آخرین نوشته‌های یك نویسنده برود. به اعتقاد من باید دید اثری كه قرار است ترجمه شود برای مخاطب كشور مقصد چه پیامی دارد و وی تا چه حد می‌تواند با محتوای اثر ترجمه شده ارتباط برقرار كند.

فلاحی رمان «آب سوخته» را داستان زندگی چهار فرد از چهار طبقه اجتماعی متفاوت دانست و گفت: در این رمان، نویسنده مشكلات انسان‌هایی را به تصویر می‌كشد كه بین سنت و مدرنیته سرگردان مانده‌اند، در حالی‌كه كشور مكزیك هر روز، گامی بلندتر به سوی توسعه برمی‌دارد؛ امری كه در جامعه ایرانی هم مشاهده می‌شود.

فلاحی معتقد است برخی از جنبه‌‌های نوشتاری فوئنتس هنوز در ایران ناشناخته مانده؛ مثلا «وارونه‌سازی بخش دوم جمله»، آرایه‌ای است كه به وفور در نوشته‌های این نویسنده دیده می‌شود و این امر در مقالات او پررنگ‌تر است.

«بازگشت به گذشته» و «اهمیت دادن به تاریخ» نكات دیگری است كه به اعتقاد فلاحی، بارها در آثار فوئنتس به كار رفته است. فلاحی در این‌باره افزود: انقلاب مكزیک و تاثیر آن بر روی زندگی فعلی مردم این كشور و نقد سیاست‌های سران مكزیک و دیگر نقاط جهان، امری است كه نباید و نمی‌توان آن‌ها را در نوشته‌های فوئنتس را نادیده گرفت.

یازدهم نوامبر برابر با بیستم آبان ماه، سالروز هشتاد و سومین تولد كارلوس فوئنتس، نویسنده‌ مكزیكی است كه چندین سال است چهره‌ای شناخته شده در ادبیات جهان و یكی از برترین نویسندگان جهان به شمار می‌رود.

لینک مصاحبه در خبرگزاری ایبنا

+ نوشته شده در  جمعه 20 آبان1390ساعت 21:35  توسط علی اکبر فلاحی  | 

 

چند هفته ای است که در برنامه کتاب شب، بخش چهارم کتاب آب سوخته، با عنوان "پسر آندرس آپاریسیو" نوشته کارلوس فوئنتس که توسط اینجانب ترجمه شده است؛ در شش قسمت روخوانی می شود.

فایل صوتی این برنامه و دانلود قسمت ها را می توانید در لینک پایین پیدا کنید.

امیدوارم از  این داستان لذت ببرید. البته باید گوشزد کنم که متن قرائت شده، اندکی با متن اصلی کتاب متفاوت است؛ گویا برخی الفاظ و عبارت ها مناسب پخش از رادیو ارزیابی نشده است!

پسر آندرس آپاریسیو از رادیو تهران

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 شهریور1390ساعت 0:27  توسط علی اکبر فلاحی  | 

 

بارسلون

بارسلون شهری است که برای همه سلایق بهترین ها را عرضه می کند. اگر قصد سفر به این شهر و بازدید از اماکن دیدنی و جاذبه های جهانگردی اش را دارید، پیش از هر چیز باید طبق علاقه مندی هایتان اماکن دیدنی را الویت بندی کنید تا برای بازدید از آنها وقت کافی داشته باشید.

جاذبه های شهر بارسلون را می توان به چند گروه عمده تقسیم کرد:

۱. آثار رومی

۲. محله گوتیک (قرون وسطی)

۳. آثار معماری گائودی

۴. آثار مدرن و معاصر

۵. آثار پابلو پیکاسو و خوان میرو

البته در برخی موارد این آثار در کنار یکدیگر قرار دارند و یا حتی مانند آثار رومی و گوتیک کاملا با هم ادغام شده و یک کل را تشکیل داده اند؛ به همین دلیل، مکان های دیدنی شهر را به همراه راه های دسترسی به شما معرفی می کنم و در ضمن توضیح مختصری برای آثار می آورم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 30 مرداد1390ساعت 22:57  توسط علی اکبر فلاحی  | 

دوستان علاقه مند به یادگیری زبان اسپانیایی، می توانند برای اطلاعات بيشتر به لينك زير مراجعه كنند.

 

آموزش زبان اسپانیایی

 برای کسب اطلاعات بیشتر به وبلاگ موسسه مراجعه کنید.

وبلاگ مجتمع فنی آموزشی کهکشان

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 تیر1390ساعت 13:1  توسط علی اکبر فلاحی  | 

داستان زیر ترجمه متن یکی از کتاب های کلاس های اسپانیایی موسسه کهکشان است که توسط خود زبان آموزان برگردان شده است. بنده نیز با اجازه ی ایشان نوشته هایشان را ویرایش کرده ام تا سبکی یک دست تر داشته باشد.

این داستان درباره ی زندگی و فتوحات هرنان کورتس اسپانیایی در سرزمین آزتک ها، مکزیک، است. راوی داستان نیز زنی سرخپوست است که در نقش مترجم و معشوقه ی کورتس، او را در این ماجراجویی ها همراهی کرده است.

مالینچهنامم مالینچه است. برای آزتک ها، مالینتسین و برای اسپانیایی ها، خانم مارینا. 40 ساله ام و از عمرم چیزی باقی نمانده است. روزهای زیادی است که از زور تب در بستر افتاده ام.  شبها خواب به چشمانم نمی آید، ارواحی دوره ام کرده اند که با من حرف می زنند و من را به جنایات وحشتناکی متهم می کنند که هرگز انجام نداده ام.

برای رهایی از دستشان، برای ساکت کردن فریادها و دشنام هایشان و برای اینکه رنج هایم را فراموش کنم و این بیماری وحشتناک را, تصمیم گرفتم که زندگی ام را بنویسم. نه می خواهم خودم را توجیه کنم، نه از کسانی طلب آمرزش کنم که مرگشان را تماشا می کردم در حالی که از امتیازات بسیاری برخوردار بودم.

فقط خدایان آزتک ها و خدای قادر اسپانیایی ها خواهند توانست راجع به من قضاوت کنند و مرا ببخشند، یا مرا تنبیه کنند.

15 سال پیش وقتی که مرد زندگیم, عشقم, صاحبم, کورتس, از من محافظت می کرد و شب و روز من را در کنار خود داشت, همه احترامم می گذاشتند. اما حالا که او به زادگاهش برگشته,تمام قدرت و شکوهش را نیز با خود برده است. تنها می خواهم که میوه ی عشقم, پسرم مارتین, فقط به جرم اینکه یک دورگه اسپانیایی- سرخپوست است , همچون مادرش تاوانی سنگین نپردازد , و اینکه پدرش, او را تنها ثروت واقعیی بداند که این سرزمین تا به امروز به او عطا کرده است، سرزمینی که اینقدر با او سخاوتمند بوده است. آری, حالا تنها می توانم این آرزو را داشته باشم, آرزوی آمرزش برای دو عشقی که قلبم لبریز آنهاست.

1. زندگی من پیش از آشنایی با هرنان کورتس

در پاینالا متولد شدم. روستای کوچکی در ولایتی که اسپانیایی ها آن را “براکروز” نامیدند. پدرم مرد قدرتمندی از طبقه ی اشراف بود. ساکنان آن منطقه اوامرش را اطاعت می کردند و به او خراج می دادند تا از حمایتش بهره مند شوند و همچنین تکریمی باشد برای خدایانی که او را به عنوان رییس انتخاب کرده اند.

مادرم زنی سرسخت، پرکار و اندکی متکبر و البته بسیار زیبا بود. از قدرت پدرم به خودش می بالید و به هیچ کس اجازه نمی داد به او نزدیک شود. پیشکش هایی که دریافت می کردیم را از نظر می گذراند و شمارش می کرد و همیشه از ارزش پایینشان شکایت داشت و از پدرم میخواست که خراج روستاییان را افزایش دهد.

با این حال پدر من مردی خوش قلب و عادل بود و همیشه با مردم روستا با قدرتی آمیخته به محبت و خردی پدرانه رفتار می کرد.

ترجمه آقای علی تختی پور


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 خرداد1390ساعت 14:59  توسط علی اکبر فلاحی  | 

وقتي آب مي سوزد
نگاهي به «آب سوخته» نوشته كارلوس فوئنتس، ترجمه: علی اکبر فلاحی



نويسنده: ناتاشا اميری
فوئنتس

 نویسنده چیزهایی را می بیند كه دیگران كمتر می ببینند. بازیافت بخش های كوچك و از نظر افتاده زندگی و تبدیل شان به چیزی جدید با تاثیری غریب نویسندگی است و این درست همان چیزی است كه در كتاب «آب سوخته» تبیین می یابد، كتاب غریب است با اینكه چیزی نامتعارف در آن اتفاق نمی افتد.
    در داستان «روز مادر» زنی حضور ندارد زن های داستان همه رفته یا مرده اند. راوی داستان نوه ژنرال است كه در كشش دراماتیك میان او و پدر و پدر بزرگش رابطه ای طولی شكل می گیرد. سایه ژنرال بر پدر و نوه اش احاطه و اشراف دارد هرچند وجودش در آن دو كاملاامتداد نیافته است. پسرش شبیه او نیست و نوه كه می خواهد چون او باشد و تكانی به تاریخ دهد به خاطر گذر زمان انقلاب ها و تغییر شرایط مكزیك دیگر نمی تواند چون رفتاری مشخص در موقعیت و زمانی مشخص معنی می یابد و عصر تاریخ سازی گذشته و انتخاب كم هزینه تر ثمره دوره های یكنواختی است. مواجهه جد بزرگ در تضاد میان دو عصر بعد خود با انعطاف پذیری همراه است چون جهش از قلمرو جبر به قلمرو آزادی را پشت سر گذاشته است. حضور او یادآور قهرمانان سركش و طغیان قصه های قدیمی است اما حكایت داستان، گذر از مراحل مختلف تاریخ و تفاوت میان نسل هاست. ارتباط درون خانواده در خلال رویدادهای مختلف موشكافی می شود و مضمون نهایی این است: «همان را به دست می آوری كه لایق آن باشی.» این داستان با داستان بعدی «اینها كاخ بودند» همپوشانی محتوایی و شخصیتی دارد. ژنرال سالخورده داستان اول برا ی اینكه خاطرات همسرش را به یاد نیاورد، خدمتكار پیر را اخراج می كند كه در داستان دوم مشخص می شود دخترش را سال ها روی صندلی چرخ دار نگه داشته بود تا از آسیب های احتمالی حفظش كند. داستان انعكاسی از واقعیت اجتماعی پس از تحولات مكزیك است. زاغه نشینان جایگزین ثروتمندان شده اند. در این میان سوال هایی در مورد زندگی زن خدمتكار شكل می گیرد اما ابهام تنها دستاورد آن است؛ نوع ارتباطش با پسر افلیج، رابطه پسر افلیج با مادرش و... در داستان «سپیده دم» شخصیت اصلی تبدیل به گزاره ای بی ارتباط با جامعه شده است. فردی كنده شده از جامعه و مستقل از كنش داستانی و رها از تعین های روانی. در رخوت زندگی منجمد می شود و در شب ها سپیده دم را می جوید. زندگی انزوا جویانه و آشفته و در سرگردانی و خیالپردازی است. شخصیت اصلی قصه نمی خواهد از دنیای خصوصی خود به سوی جهان بزرگتر جامعه انسانی حركت كند اما باید در فرضیات خود تجدید نظر كند با ترسیم موقعیت های مختلف و رویكرد محتوایی آنها، برای همین نامه هایی از روایت های احتمالی و مختلف مرگ خود می نویسد و به جاهای مختلف می فرستد، هرچند در آخر تمام آن چیز هایی كه به زندگی اش معنا می بخشید را به دست مشتی اوباش از دست می دهد. درك این موضوع كه چگونه پدیده ای ظاهرا عادی مشكلاتی جدی فراهم می آورد، مستلزم تلاشی عقلانی است اما نویسنده نه نتیجه گیری می كند و نه قضاوت. در «پسرآندرس اپاریسیو» شخصیت اصلی در محله ای كه اسم ندارد، تحت كفالت دایی هایش مراحل رشد را طی می كند و از ضوابط اجتماعی خاص تبعیت نمی كند. وقتی واقعیت را در مورد رییس اش می فهمد و فریب كسی را می خورد كه پیشتر پدرش فریب او را خورده بود نمی تواند از صدماتش در امان باشد و بر وضعیت اش فایق آید و این مضمون نهایی داستان است: «عده ای می ترسند زیر حفاظت كسی زندگی كنند و عده ای می ترسند بدون محافظ زندگی كنند.»اما كل كتاب قبل از این كه داستان شخصیت ها باشد داستان یك كشور است، مكزیك. روایت هر داستان خط سیر محكمی دارد نه تنها یك فرض كه تلویحا فرض های دیگر را هم لحاظ و تركیبی چند لایه ایجاد كرده است. از رویدادهای تاریخی، زندگی شخصی با تركیبی از روانشناختی و جامعه شناختی كه مجموعه همه آنها فرهنگ مكزیك را می سازد، هرچند از پرداختن به موضوع اصلی سرباز می زند شاید چون موضع اصلی وجود ندارد. پیامد حوادث مبهم است و حادثه اصلی نمودی برجسته در متن ندارد. نویسنده حواشی زندگی را در چارچوب متن زمانمند می كند. روایت آب سوخته با صورت بندی های مختلف و گونه ای بازسازی مقول های به نام تاریخ همراه است. پیام هر داستان و خود شخصیت ها با سرنوشت یك كشور گره خورده اند، در جغرافیای فرهنگی و ساخت و بافت اجتماعی یكسان. تاریخ بر جزییات زندگی هر روزه سایه انداخته با اوج ها و فرودها، حماسه رویداد های انقلابی با آرمان ها و آرزو های بزرگ وقایع سیاسی پرآشوب سرشار از پاسخ های متناقض و متفاوت و كشمكش و پشتوانه ای از سنت و مذهب... . كارلوس فوئنتس تاریخ را با زندگینامه شخصی تلفیق می كند و به دنبال گردآوری و تجسد بخشیدن به وضعیت هایی تمامیت ساز است از سیاست، تخیل، جنسیت، ناخودآگاه و اراده و حتی عشق در بستر شهری تب آلود و پر تشنج و فروپاشی، تقدیر محتوم كه علیه آن جنگ و خونریزی ها صورت گرفته اما مدینه فاضله ای در كار نیست و فروپاشی زندگی شخصیت های كتاب به گونه ای تبعیت از این قانون است كه هیچ چیز در جهان ثابت نیست، چیزی به دست می آوری اما بعد همان را از دست می دهی. شخصیت ها عروسك های خیمه شب بازی وار ناچارند نقش خود را بازی و نتوانند موضوعات زندگی شان را عینی بازنگری كنند چرا كه چشم اندازهای آینده با حالت سایه روشن مبهم بازتاب می یابند. شخصیت های داستان جزو آن دسته انسان هایی نیستند كه می خواهند از مرزی كه برایشان تصور شده، قدرت، اختیار و امكاناتی كه در دسترس دارد؛ پا فراتر بگذارد اگر هم بخواهند شرایطش فراهم نیست. بیشتر بر مبنای آنچه هستند شكل می گیرند نه آنچه باید باشند. برخی شخصیت های داستان ها در سایه می مانند و مبهم اند. پروسه تحول و پیگیری همه سویه آنها مدنظر نویسنده نیست اما تاكید روی برخی حواشی ظاهرا بی اهمیت، مایه های معنایی و موقعیت های خاص می آفریند كه ساختار متعارف كلاسیك را از داستان می گیرد و آن را به داستان های مدرن نزدیك می كند. در این میان این زبان نظام ویژه ای داستان است كه زیر فشار تمهیدات نویسنده در بزرگ نمایی و برجسته سازی حوادث ساده، تقویت، موجز، گزیده و غریب می شود و به تبع آن دنیای مالوف، ناآشنا می شود. بدیهیات زندگی یكنواخت كه رخوت ایجاد می كند، تكان می خورد و چیزی فراتر از توصیف صرف وجود دارد كه ماجراها را به شبه ماجرا تبدیل می كند. زبانی معطوف به خود و نه صرفا ابزاری، زبانی سرشار از اندیشه و بینش نویسنده كه در قالب كلمات تجلی می یابد. تاكید نویسنده بر شیوه توصیف به جای واقعیت آنچه كه توصیف می شود، دریافت خواننده را مهیج می كند چون زبان او را به كسب آگاهی كامل تر و نزدیكتری از تجربه نویسنده سوق می دهد، زبانی كه درباره خود زبان صحبت می كند و حتی مهم تر از داستان می شود در صفحه 99 كتاب می خوانیم: «آیا آن زن سالخورده با آن خنده اش كه به شیهه مادیان می مانست متوجه منظور فدریكو میشد؟ با آن دندان های دراز، غرق در نور چراغ لالیكه كه از بالامی تابید، منور، چنان بی رحمانه كه تنها می توانست خوشایند مارلین دیتریش باشد، سایه هایی پررنگ، پیچ و خم هایی حزن انگیز، رازی وهم انگیز. سرهایی بریده از تیغ نور.»دیالوگ ها و گاه صدای شخصیت ها بدون نقطه گذاری های مالوف و بدون واسطه به میان متن نفوذ می كند. جملات با نحو شكسته بدون مشخص شدن گوینده پشت سر هم می آیند: «با تعجب به ما نگاه می كردند یك پیرمرد پرحرف همراه جوانكی باپیژامه و چه نقشه ای دارید؟ فقط می خواستن سر نیزه هاشون رو تو شكم اسب هامون فرو كنن، سر نیزه ها رو همون جور محكم نگه داشتن تا دل و روده اسب ها پاره پاره بشه. ص34»در داستان «اینها كاخ بودند» دیدگاه اصلی روایت میان پیرزن خدمتكار و پسر فلج تقسیم شده است.
    رد پای نویسنده پاك شده هر چند حضور یك راوی دانای كل در قالب زبان حس می شود كه گاه در بخش هایی از داستان مهار روایت را بر دست می گیرد، بدون اینكه اثری از خود به جا بگذارد. كتاب آب سوخته واكنشی به مكزیك است و از نیمه تاریك زندگی در این شهر پرده بر می دارد. دستاورد جامعه شناختی كه به بررسی سطوح مختلف اش می پردازد و پاره هایی از زندگی را تصویر می كند. نوشته ای را زیبا می خوانند كه توجه خواننده را به خود جلب كند و «آب سوخته» قطعا این كار را می كند.
 
+ نوشته شده در  شنبه 24 اردیبهشت1390ساعت 2:13  توسط علی اکبر فلاحی  | 

خوان رولفو

مصاحبه با خوان رولفو

مصاحبه ای که می خوانید در سال 1973 در مجله Siempre! La cultura en México چاپ شده است.

_ آقای رولفو، در آغاز،  آیا درباره ی روند شکل گیری اتان به عنوان یک نویسنده برایمان صحبت می کنید؟

خوان رولفو: خب، راستش را بخواهید، تعیین یک نقطه ی آغاز مشخص برای این روند شکل گیری، کار مشکلی است، زیرا یک آموزش رسمی در کار نبود، بلکه بیشتر روندی تصادفی بود، یا به گفته ای بهتر، پرورش توانایی هایم بر اساس مطالعه ی آثار پراکنده ای بود که به دستم می رسید. نظم مشخصی نداشت_ شاید جستجوی چیزی جالب بود که در عین حال دارای جنبه های انسانی باشد.

_ آیا بین آثار کم و بیش پراکنده ای که مطالعه می کردید، کتاب هایی بود که اهمیت ویژه ای داشته باشد؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 9 فروردین1390ساعت 20:0  توسط علی اکبر فلاحی  | 

بالاخره بعد از یک سال و نیم انتظار کتاب آب سوخته نوشته فوئنتس روانه کتابفروشی ها شد. این کتاب را به همه ی دوستان و شاگردان عزیز تقدیم می کنم. در این مدت، خیلی ها پیگیر روند نشر این کتاب بودند که از همه ی آنها کمال تشکر را دارم.

امیدوارم از مطالعه ی این کتاب لذت ببرید و نظرتان را با من در میان بگذارید.

آب سوخته

مقاله شرق درباره کتاب آب سوخته

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 فروردین1390ساعت 1:22  توسط علی اکبر فلاحی  | 

اکامک بوی، انوشه بزی

هفت سین زبان آموزان اسپانیایی 

سال نو با زبان اسپانیایی

آموزش زبان اسپانیایی

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اسفند1389ساعت 19:53  توسط علی اکبر فلاحی  | 

 

ادبيات آمريكاي لاتين و بوم در گفتگوي علی‌اکبر فلاحی با ايلنا

ایلنا: علي اكبر فلاحي، مترجم اسپانیایی است. رمان‌هاي منطقه‌ي كومانچ اثر آرتورو پرز ربرته و آب سوخته اثر كارلوس فوئنتس از ترجمه‌هاي اوست.

فلاحي مي‌گويد: آب سوخته اولين رمان فوئنتس است كه از اسپانيايي به فارسي ترجمه مي‌شود. از آنجا كه اخيرا ماريو بارگاس يوسا جايزه‌ي نوبل را به ادبيات امريكاي لاتين برد و نيز، به سبب آشنايي تخصصي اين مترجم با ادبيات امريكاي لاتين با او درباره‌ي پديده‌ي بوم در امريكاي لاتين به گفت‌وگو نشستيم.

بوم در كوتاهترين توضيح به دوره‌ي طلايي ادبيات امريكاي لاتين اطلاق مي‌شود. اين دوره از دهه‌ي پنجاه و شصت قرن بيستم آغاز شد و توجه جهانيان را به ادبيات اين سرزمين‌ها جلب كرد.
ماريو بارگاس يوسا، خوليو كورتاسار، كارلوس فوئنتس و گاربريل گارسيا ماركز، در بوم ، حال و روز ساكنان امريكاي لاتين را ضمن پرتوافكني ظلمي كه توسط ديكتاتوري‌ها بر آنان مي‌رفت و مي‌رود، مورد توجه قرار دادند. با اين وجود در آثار هيچ كدام، رئاليزم جادويي به اندازه‌ي آثار ماركز پررنگ نبود.

* آقای فلاحی ویژگی‌های پدیده‌ی بوم چه بود؟

ــ پدیده‌ی بوم در ادبیات امریکای لاتین در دهه‌های 60 و 70 میلادی اوج گرفت. از نویسندگان برجسته‌ی آن خولیو کورتاسار آرژانتینی، ماریو بارگاس یوسا از پرو، گابریل گارسیا مارکز از کلمبیا، کارلوس فوئنتس مکزیکی و خوسه دونوسه از شیلی را می‌توان نام برد، که این آخری برخلاف تاثیر عظیمی که بر ادبیات امریکای لاتین داشت، در ایران آنطور که شایسته‌اش بود، شناخته نشده است. البته یکی از کتاب‌هایش را عبدالله کوثری به فارسی برگردانده است. در واقع، بوم، با آثار این نویسنده‌ها شناخته شده است. برای نمونه با "لی لی " کورتاسار و یا اثر تاثیرگذار ماریو بارگاس یوسا: "شهر و سگ‌ها".

* پیش از آن که به طور دقیق تر به وجوه مدرنیزم ادبی بوم بپردازید؛ مختصری از اوضاع سیاسی کشورهای امریکای لاتین در دهه‌های شصت و هفتاد میلادی بگویید.

ـ کشورهای امریکای لاتین همواره در حکم حیاط خلوت امریکا بوده‌اند. بسیاری از تحلیل‌گران از این کشورها با نام جمهوری‌های موز یاد کرده‌اند، چراکه حضوری آن چنانی در عرصه‌ی بین‌المللی نداشته‌اند و سران‌شان جز دست‌نشانده‌های امریکا نبوده‌اند. دست نشانده‌هایی که همواره می‌کوشیده‌اند منافع شرکت‌های چندملیتی‌ای را که معمولا امریکایی‌ها سهامدارانشان بوده‌اند؛ تامین کنند. این کشورها را از این جهت جمهوری‌های موز خوانده‌اند که محصولاتی مانند موز و قهوه و نیشکر و از این قبیل تولید می‌کنند که مورد توجه امریکا بوده است. اما بطور خاص در دهه‌ی شصت میلادی با سال‌های عجیبی از تاریخ کشورهای امریکای لاتین مواجه بودیم. در این سال‌ها دو رخداد مهم در این کشورها به وقوع پیوست. یکی انقلاب کوبا بود که پس از چند سال مبارزه در سال 1959[1] به پیروزی رسید. این انقلاب اتفاقا تاثیر عجیبی هم در شناساندن این ملت‌های امریکای جنوبی به جهانیان داشت. رخداد دوم شکوفایی ادبی امریکای لاتین بود. مردم دنیا که آرام آرم با محصولات ادبی این مردم مواجه می‌شدند؛ دریافتند که نویسندگان این سرزمین‌ها هم حرف‌های زیادی برای گفتن دارند.

* در این شکوفایی ادبی سنت فرهنگی ملل امریکای لاتین چه نقشی داشت؟

ــ پیش از پرداختن به هر مسئله‌ای؛ درباره‌ی پدیده‌ی بوم و سنت ادبی و فرهنگی این کشورها نکته‌ی مهمی برای اشاره وجود دارد. هیچکدام از کشورهای امریکای لاتین سنت ادبی منحصربفردی نداشت. ادبیات این ملل پیش از بوم هیچ ارتباطی هم با سنت ادبی اروپا نداشت. برخی از نوشته‌ی برآمده از این کشورها اختصاص به خاطرات کسانی داشت که از اروپا آمده و این سرزمین‌ها را فتح کرده و در آنها زیسته بودند. بخش دیگری از نوشته‌های مردم این سرزمین هم مربوط به بومیانی بود که اساطیر مایا و آزتک را بازنویسی کرده بودند. نتیجه اینکه مدرنیزم ادبی بوم ریشه در سنت‌های ادبی امریکای لاتین نداشت. همه‌ی مشاهیر ادبی امریکای لاتین که از دهه‌ی شصت برخاسته‌اند؛ تاکید کرده‌اند که نسل ادبی ایشان یک نسل یتیم است. آنها هرگز پدر ادبی لاتین نداشته‌اند. نویسندگان بوم متاثر از نویسندگان امریکا و اروپا بوده‌اند، هرچند موفق شدند هویت ادبی خود را در مدرنیزم امریکای لاتین احیا کنند.

* علت شناخته شدن بوم در جهان چه بود و روند این شکوفایی در عرصه‌های بین‌الملل از کجا شروع شد؟

ــ چاپ آثار نویسندگان بوم در امریکا و اروپا. ببینید، نکته‌ی مهمی که در ارتباط با شناخته شدن نویسندگان بوم در جهان وجود دارد؛ زبان کشورهای امریکای لاتین است. درواقع، اسپانیا حلقه‌ی واسط امریکای لاتین و دیگر کشورها در شناخته شدن بوم بود. در سال‌های دهه‌های شصت و هفتاد انتشاراتی‌هایی در اسپانیا، شروع به چاپ آثار امریکای لاتین کردند. این درحالی بود که به علت فشار دیکتاتوری‌ها و بسته بودن فضای سیاسی و ادبی در کشورهای امریکای لاتین؛ بسیاری از روشنفکران و نویسندگان این سرزمین‌ها جلای وطن کرده بودند و یا تبعید شده بودند. این نویسندگان به فرانسه، امریکای شمالی و برخی کشورهای دیگر رفتند و تاثیراتی که ادبیات و فضای ادبی آن کشورها بر ایشان گذاشت در رخداد و شکوفایی پدیده‌ی بوم بسیار موثر بود. اهمیت این مهاجرت‌ها در شکوفایی بوم زمانی پررنگتر می‌شود که به نویسندگانی از امريکای لاتین نظر بیندازیم که پیش از بوم و دهه‌های شصت و هفتاد آثار ادبی ارزنده‌ای خلق کردند اما هرگز شناخته نشدند. در اینجا و در میان بحث البته باید به نکاتی که در ارتباط با پدیده‌های ادبی دهه‌های شصت و هفتاد بود، هم، اشاره کرد.

بعداز انقلاب کوبا بحران سپر موشکی شوروی در کوبا پیش آمد. این مسئله که در ارتباط با جنگ سرد میان دو ابرقدرت جهانی بود؛ موجد ناامنی‌های بسیاری در منطقه شد و درعین حال تاثیراتی هم بر شرایط اجتماعی آن دیار داشت. نکته‌ی دیگر مربوط به کودتای پینوشه در سال 1973 است. طی این کودتا آلنده سرنگون و پس از آن بسیاری از معادلات مربوط به امریکای جنوبی دگرگون شد. بعداز سال‌ها امریکای لاتین تقریبا یک‌دست شد. بیشتر حکومت‌ها در آن دیار در سال‌های بعد، دست نشانده بودند. این دیکتاتوری‌ها عملا راه را بر دموکراسی و مسائل دیگر که مستلزم شکوفایی ادبی بود، بستند. در همین اوان بود که امریکا طرح عملیات کندر را در امریکای لاتین پیاده کرد. طی این طرح بسیاری از این دیکتاتوری‌ها دست به دست هم دادند و شروع به همکاری‌های امنیتی کردند. بسیاری از روشنفکران و فعالان سیاسی و برخی نویسندگان را مورد آزار و شکنجه قرار دادند. بسیاری از این افراد را نیز از بین بردند.

* بطور مشخص تاثیر این فضای سیاسی بر پدیده‌ی بوم چه بود؟

ــ روشنفکران دید تاریخی پیدا کردند و تاریخ سرزمین خود را واکاویدند. البته آن بخش از تاریخشان که قابل واکاوی بود بیش از دو سه قرن قدمت نداشت. آنها کوشیدند بفهمند چرا این بلاها سرشان می‌آید. این مخمصه‌ها در آثارشان منعکس شد. از طرف دیگر این‌ نویسندگان و روشنفکران با مدرنیزم آشنا شده بودند و این مسئله باعث شد بتوانند در قالب‌های ادبی مدرن و با تکنیک‌ها و وجوه جدید، آثار خود را خلق کنند.

* نویسندگان امریکای لاتین در این دوره بیشتر از کدام نویسنده‌ها یا جریانات مدرنیزم تاثیر پذیرفتند؟

ــ بیشتر نویسندگان بزرگ دهه‌ی شصت و هفتاد که در آغاز گفتگو از ایشان یاد کردیم، همانطور که خودشان هم تاکید کرده‌اند تحت تاثیر نویسندگانی همچون پروست، جویس، ساتر و توماس مان بوده‌اند. البته این یک روی سکه است. نمی‌توان از تاثیر شگفت‌انگیز نویسندگان نسل‌های پیشین امریکای لاتین مانند آستوریاس، بورخس و یا خوان کارلوس اونیتی یاد نکرد. خوان کارلوس اونیتی در ایران ناشناخته مانده است. او نویسنده‌ای است که برای اولین بار ایده‌ی شهر خیالی را مطرح می‌کند. این ایده همانی است که طرح داستان صد سال تنهایی براساس آن استوار است. اونیتی این ایده را سال‌ها پیش از آن که گابریل گارسیا مارکز صد سال تنهایی را بنویسد در شاهکارش، رمانی به نام چاه، به کار گرفت. اونیتی در چاه ایده‌ی شهری خیالی به نام سانتاماریا خلق کرد. شهری خیالی با شخصیت‌ها و مکان‌هایی کاملا خیالی. حوادثی که در این رمان اتفاق می‌افتند در مرز میان واقعیت و خیال رخ می‌دهند. شاید اساس مکتب رئالیسم جادویی از همین رمان برآمده باشد.

* بحث به جایی کشیده شد که می‌شود آن را به یکی از مشخص‌ترین و مهمترین وجوه ادبیات امریکای لاتین، ادامه داد. آیا شیوه‌ی نگارش رئالیسم جادویی ریشه در فرهنگ آن مرز و بوم دارد که بطور پررنگی تحت تاثیر عرفان سرخ پوستی و جادوگری بود؟ آیا فرهنگ دیرین مایا و آزتک بود که در تلفیق با رئالیسم مدرن، چنین مکتبی را برساخت؟

ــ بله، رئالیسم جادویی برخاسته از فرهنگ آن منطقه است. بهتر است بگوییم مهمترین ویژگی آثار پدیده‌ی بوم در ادبیات امریکای لاتین برداشتن مرز میان واقعیت و خیال است. نویسندگان بوم، واقعیت و تخیل را با هم ترکیب کردند تا واقعیت دیگری بسازند. تا واقعیت جدیدی بسازند. به عبارت دیگر آنها دنیای اطراف و ماورای فرهنگ خودشان را به هم پیوند دادند. شکل پررنگ این وضعیت رئالیزم جادویی نام دارد. برای خوانندگان ایرانی به‌عنوان مصداق این گفته باید صد سال تنهایی را مثال آورد. و البته بدیهی است که نویسندگان دیگری هم غیر از گارسیا مارکز به این سبک نوشته و می‌نویسند. اما در تبیین ریشه‌های سبک رئالیزم جادویی باید به سراغ وضعیت‌ها و شرایط اجتماعی و تاریخی رفت. در حقیقت روشنفکران و نویسندگان امریکای جنوبی حتی پس از واکاویدن تاریخ دو سه قرن اخیرشان به روشنی درنیافتند چرا وضع سیاسی و تاریخی آنها به این ترتیب است. درنیافتند دلیل کشتارها در امریکای لاتین چیست. چرا این همه دیکتاتوری دست به دست هم داده در آنجا بر روی کار می‌آیند و جای خود را پس از مدتی به دیکتاتور دیگری می‌دهند. و اگر هم به پاسخ‌هایشان نزدیک شدند کاری از دستشان برنمی‌آمد. در حقیقت مشخص بود که علت بستگی فرهنگی و اجتماعی و کشتارها و تبعیدها دیکتاتوری هستند. اما نمی‌شد در سرزمین این دیکتاتوری‌ها از آزادی بیان و تجربه‌های ادبی متنوع حرف زد. ازسوی دیگر همین ناتوانی دربرابر قدرت دیکتاتوری‌ها بود که باعث شد آنها کم کم حرف‌های وافعی‌شان را در پرده‌ای از تخیل بکشند. آنها به سراغ روایتی خیالین از واقعیت رفتند. به همین دلیل است که گارسیا مارکز در صد سال تنهایی از بسیاری از کشتارهایی که واقعا در جامعه رخ داده بود در ماکوندو حرف می‌زند. او کشتارها و فجایع اجتماعی را به تخیل پیوند می‌زند تا ایده‌ي توضیحی برای ذهن جستجوگر خود و جامعه‌ی روشنفکر امریکای لاتین بیابد. به عبارت دیگر در اینجا باید به عبارت مهمی درباره‌ی سبک این نویسندگان رجوع کنیم. اینها تخیل را تاریخی کردند. باید درنظر داشته باشیم، این رمان‌ها تاریخی نیست، بلکه تاریخ در این دست از آثار تخیل می‌شود. در تخیل تاريخی شما نمی‌دانید واقعیت از کجا آغاز می‌شود و در کجا به تخیل ختم می‌شود. نکته‌ی دیگری که در مورد آثار نوشته شده به سبک رئالیزم جادویی وجود دارد این است که رمان‌هایی موسوم به رمان‌های دیکتاتوری پدران این آثار بودند. در رمان‌های دیکتاتوری راوری روایت دیکتاتوری‌ها را می‌گفت. اما نویسنده مجبور بود در رمان خود از تخیل استفاده کند چرا که (منابع تاریخی لازم را به دلیل جو خفقان در دوران دیکتاتوری و یا فاصله تاریخی در دست نداشت) اسلحه‌ی دیکتاتور بر شقیقه‌اش بود.[2] همین مسئله موجب می‌شد نویسندگان رمان‌های دیکتاتوری واقعیت را در تاریکی تخیل پنهان کنند.

* از چند اثر مهم که در گروه رمان‌های دیکتاتوری جای می‌گیرند؛ نام ببرید.

ــ كتابی مهم و شناخته شده به نام "من، والاترین" بهترین نمونه‌ی این دسته از رمان‌هاست. نویسنده‌ی این کتاب آگوستو روا باستوس است. باستوس در این اثر یکی از دیکتاتوری‌های قرن نوزده[3] پاراگوئه را روایت کرده است. نکته‌ی جالبی درمورد این رمان وجود دارد. راوی این داستان خود دیکتاتور است و به نظر می‌رسد که تنها اوست که حرف می‌زند. اینجا سئوالی پیش می‌آید: آیا رمان شخصیت دیگری ندارد؟ باستوس، با مهارتی شگفت‌نگیز سخنان دیگر شخصیت‌ها را در دل حرف‌های دیکتاتور گنجانده است. اگرچه در ظاهر فقط این دیکتاتور است که روایت می‌کند. اتفاقا چندی پیش مارکز و چند نویسنده‌ی بزرگ امریکای لاتین کوشیدند دوباره این اثر را احیا کنند و آن را به‌عنوان مظهر آزادی‌خواهی در ادبیات امریکای لاتین بهتر معرفی کنند.

* به‌عنوان سئوال آخر، وضعیت فعلی ادبیات امریکای لاتین چگونه است و آيا هنوز از شکوفایی دهه‌ی شصت و هفتاد خبری هست؟

ــ پدیده‌ی بوم و شکوفایی ادبی در امریکای لاتین از سال 1971 میلادی رو به قهقرا رفت كه خود بحث مفصلی است، اما دربار‌ه‌ی وضعیت امروز ادبیات آن سرزمین‌ها باید گفت که به نظر می‌رسد در خواب فرورفته است. اما تصور من این است که باید منتظر یک نگاه جدید در ادبیات آن منطقه باشیم. یکی از دلایل این تصور هم این است که برخی از این کشورها دیگر حیاط خلوت امریکا نیستند و همین بسیاری از متغیرها را جابجا می‌کند. این نگاه جدید که از آن حرف می‌زنم خواه ناخواه حاصل تنش مردم آن منطقه با فرهنگ و ادبیات کشورهای امریکای شمالی خواهد بود.



[1]  در مصاحبه اصلی به اشتباه 1359 تایپ شده است.

[2]  جمله ی درون پرانتز در متن اصلی مصاحبه حذف شده است و به اشتباه عبارتی که زیرش خط کشیده شده اضافه شده.

[3]  در مصاحبه اصلی به اشتباه پونزده ذکر شده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 بهمن1389ساعت 13:45  توسط علی اکبر فلاحی  |